تبليغاتX
من در جستجوی حقیقت ...
عاشقان را بر سر خود حکم نیست هر چه فرمان تو باشد آن کنند

 در سایه سار حق ...

                          

سلام ... اول از همه فکر می کنم باید فرارسیدن نوروز 87 و یک سال جدید و شاید ( لابد حتما ) پربار رو پیشاپیش به همه ی دوستای خوبم تبریک بگم ... و یک نکته و در نهایت تاسف و خداحافظی ...

از کجا شروع کنم حالا ؟ فکر نمی کنم تاسف لازم باشه ... چون من با شروع سال جدید از نو متولد می شم و این نیازی به تاسف خوردن نداره ... قطعا نداره ...

خب ... همه چیز از اونجا شروع شد ... نوروز 85 ... 2 سال قبل . شبایی که من تو خونه ی خاله م اینا با بی حوصلگی تلویزیون رو کانال به کانال می کردم ... یه شب از همین شبا ، نمی دونم از شانس خوب یا بدم درست راس ساعت 10:45 بی حوصله شدم ... کانال به کانال کردن تلویزیون شروع شد ... به کانال 3 که رسیدم خشکم زد ... یه سریال داشت پخش می شد ... وفا ... درست نمی دونم از روز چندم فروردین بود که احساس کردم ... خب حس خوبی بود ... به قول داداشم آدمی نمیشه دلش خالی باشه ... باید حتما یکی باشه که دوستش داشته باشه و اگه همچین آدمی نباشه ... منم بهش گفتم اگه کسی نباشه که دوستش داشته باشی خودکشی می کنی ... به همین راحتی !! آره ... یکی باید می بود تا من از ته دل دوستش داشته باشم ... از روی این نیاز حیاتی خیلی سریع عاشق شدم ... یا شایدم به خیال خودم عاشق شدم ... فکر می کردم اما ...

دوسال ... دوسال گذشت !! دوسال تلاش ... چه کارهایی ... چه قدر پول بالای مجله هایی دادم که عکس پوریا روشون بود ...تا همین دیروزا تو اتاقم توی قفسه کلکسیون نشریه هایی بود که هر کدوم روش یه چیزی نوشته بود : "پوریا پورسرخ ازدواج کرد " " ایلیا نام پسر پوریا پورسرخ " "پوریا پورسرخ ... " و ... و ...

چیزهای مختلف ... اما همشون یه وجه مشترک با هم داشتن ... اونم توی یک اسمه : پوریا پورسرخ !! افکار یه دختر نوجوون ... نمی دونم ... اسمشو هرچی می خواین بذارین ... 40 روزه که با خودم درگیرم ... درگیر که ... خب ... من واقعا عاشق پوریا بودم ؟!! 2 سال ... آخه شوخی نبود ... لابد عاشقش بودم که دوسال برای رسیدن بهش تلاش کردم ... میشه گفت پولی که بالای نشریه ها دادم از 200 300 هزار تومن هم گذشته و خودم متوجه نشدم ... پژوهش علوم پایه مو رفتم زیست ... چون پوریا فیزیولوژی گیاهی خونده بود ... در حالی که می تونستم برم شیمی ... صادقانه می تونم بگم که شیمی رو بیشتر دوست دارم ... والا المپیاد شیمی شرکت نمی کردم ... اگه خیلی عشق زیست شناسی بودم المپیاد زیست می رفتم ... هیچ وقت تصمیم نداشتم که برم المپیاد زیست ... اگه زیست رو خیلی دوست داشتم از الان هدفم برای دانشگاه داروسازی نمی بود ... شاید خود فیزیولوژی گیاهی می بود ... هیچ وقت از ته دل نخواستم که برم فیزیولوژی گیاهی بخونم ... !! نه دوستان ... !! این رسم عاشقی و روش مجنون نیست ! مجنون از همه چیزش گذشت تا به لیلی برسه ... اما من هیچ وقت جرات نکردم یه کم پا رو دل خودم بذارم تا یه کم به پوریا نزدیکتر بشم ... اشتباه ...

اشتباه پشت اشتباه ... نفهمیدم !! عشق پوریا عشق نبود ... و من هیچ وقت نفهمیدم !! حالا بعد از اینمهمه مدت ... بعد از دوسال ... بعد از دوسال فهمیدم که دیگه حالا دل کندن از پوریا برام خیلی سخته . دل کندن از رویاهای قشنگی که واسه خودم بافته بودم ... 40 روز ... 40 روز درگیری منو به این جا رسوند که عشق پوریا یه سرابه ... یه سراب بود ! سراب بود که هرچی تلاش می کردم بهش برسم نمی رسیدم و فقط از دور می دیدمش ... دور ... چقدر دور بود !! رویاهایی که برای خودم می بافتم ... راست می گن که از دل برود هرآنکه از دیده برفت ... من از پوریا خیلی دور بودم ... هرچی تلاش می کردم بهش برسم ازش دورتر می شدم ... تا اینکه کم کم آتیش عشقش توی دلم خاموش شد ...

حالا که دیگه بعد 40 روز مطمئن شدم که یه نفر دیگه جای پوریا رو توی دلم گرفته ... خیلی سخت بود ... دوستان به خدا خیلی سخت بود !! 40 روز رنج ... افکارم بهم مهلت نمی داد ... خیلی رنج بزرگیه که بفهمی دوسال تمام عمرتو هدر دادی ... همش با خودم می گفتم :" خب حالا این یارو رو دوست داری ... باشه !! دوستش داشته باش ... اما پس پوریا چی ؟ مگه دوسال تلاش نکردی که بهش برسی ؟! همه کارایی که برای رسیدن بهش کردی باد فنا ... ؟!!!!!" آره ... من نگران خودم بودم نه پوریا ... نگران این بودم که دوسال از عمرم هدر رفت نه نگران عشق پوریا ...

این چند روزه که کارای خونه به عهده ی من و داداشم بود ... یادمه وقتایی که ظرف می شستم ( و نمی دونم چرا فقط وقتایی که ظرف می شستم ) یکدفعه افکار این 40 روز عین پتک می خورد توی سرم ... واقعا کمرم رو می شکست ... یادمه که یکدفعه به ظرفشویی تکیه می دادم و سرمو می انداختم پایین ... بلکه اون افکار پایین بریزه و همراه با کفها شسته بشه و بره ... شهاب با نگرانی می پرسید :" چی شد ؟ خسته شدی ؟" آره خسته شده بودم ... اما نه از کار کردن توی خونه و ظرف شستن و غذا پختن ... بلکه از هجوم سرزنش ها ... از دل بستن و دل کندن ...

دل بستن آسونه نه ؟ اما تا حالا شده مجبور بشین از چیزی دل بکنین ؟ خیلی دردناکه ... دردناک تر از اون دل کندن از سرابیه که چقدر دنبالش دویدین تا بهش برسین ...

اما من از پریشب آدم دیگه ای شدم ... تصمیمو گرفتم ... چرا خودمو فریب بدم ؟! من عاشق پوریا نیستم ... چون آدم دیگه یی تونسته جای پوریا رو توی دل من بگیره ... ولی من دیگه عبرت گرفتم ... شهاب یه روز یادمه بهم نصیحتی کرد:" من هم 4 ساله که عاشق یه آدمم اما از ترس اینکه عشقم واقعی نباشه حرفی از اون عشق به کسی نزدم ... تو هم این کارو نکن ... عشق یه بازیگر واقعی نیست !! " راست می گفت ... اعتراف می کنم  ... اینو قبول ندارم که عشق یه بازیگر نمی تونه واقعی باشه ... اما اگه اون بازیگرو نشناسی موضوع عوض می شه ... من که پوریا رو نمی شناختم ... چه طور ادعا می کردم که عاشقشم ؟ اصلا گیرم که بهش می رسیدم ... از کجا معلوم اخلاقش همون می بود که من تصور می کردم و تو تخیلاتم باهاش زندگی می کردم ؟! و جار زدم ... همه فامیل فهمیدن که من عاشق پوریا شدم ... همه تو مدرسه می دونستن ... به هرکی می رسیدم اولین چیزی که می گفت این بود :" آقای پورسرخ حالشون خوبه ؟!" به یاد ندارم که یه بار به حرف شهاب گوش کرده باشم و ضرر دیده باشم ... اما از روی غرورم ... به حرفش گوش نکردم ... باز به همه جار می زدم که من عاشق پوریام ... اما حالا دیگه عبرت گرفتم ... تا وقتی که مطمئن نشم عشقم واقعیه ، حتی اسم اون آدمی رو که جای پوریا رو توی دلم گرفته نمیارم ... می دونم که بهش می رسم ... اما امکان نداره که دیگه بیخودی خودمو فریب بدم ... من حتی نمی دونستم چطور قراره به پوریا برسم !! باورتون می شه که هیچ برنامه ریزی قبلی نداشتم ؟ اما حالا برنامه دارم ... می دونم که دقیقا باید چی کار کنم تا به اون آدم برسم ...

ولی رفقا ... این بدین معنا نیست که من دیگه پوریا رو دوست ندارم ... قبلا بارها گفتم که هیچ آدمی تو دنیا نیست که من دوستش نداشته باشم ... من پوریا رو دوست دارم ... فقط ... یه کینه ی کوچولو ... اونم نه از پوریا ... از خودم !! از دوسال اشتباه و پی سراب دویدنم ... من از دست پوریا ناراحت نیستم ... چون اون هیچ وقت نخواست که یه دختر 14ساله عاشقش بشه و بعدا اینجوری حسرت بخوره که عمرشو به باد فنا داده ... من هنوز پوریا رو دوست دارم و دوست خواهم داشت ... اما عاشقش نیستم ... من پوریا رو دوست دارم مثل خیلی از بازیگرای ایران زمین ... همه ی اونایی که بهشون افتخار می کنم و افتخار می کنم به ایرانی بودنشون و ایرانی بودنم ... خیلی از بازیگرا ... پوریا هم واسه من شد مثل خیلی بازیگرای مورد علاقه م مثل شهاب حسینی که خیلی دوستش دارم اما هیچ وقت ادعا نمی کنم عاشقشم ... من واقعا بازی شهاب حسینی رو دوست دارم ... نقشای فوق العاده شو و فوق العاده تر از اون بازی کردن اون نقشا ... بازیگر تواناییه ... مثل پوریا ... مثل باران یا گلشیفته ... همشونو دوست دارم ... بازیگرای مورد علاقه ی من هستن و به همشون احترام می ذارم ... این پست برای این نبود که به پوریا توهین بشه ...

من دیگه این وبلاگو آپ نمی کنم ... اما به همه ی دوستام ( که همیشه می گفتم مثل خواهر دوستشون دارم ) سر می زنم ... خیلی هاشون طرفدار پوریان و دوستش دارن . من هم به احساسشون احترام می ذارم ... وبلاگشون میرم و کامنت می ذارم ... دوست دارم که اونا هم با من در ارتباط باشن و از دست من ناراحت نشن و به پای بچگی و خامی من بذارن ... من به بازیگر مورد علاقه شون اهانت نمی کنم ... فقط اعتراف می کنم که در گذشته به اشتباه خودم رو عاشق این بازیگر تلقی می کردم ... همشونو دوست دارم ... دوست دارم همیشه با هم در ارتباط باشیم .

و اینکه قول می دم اسمی از اون آدم نیارم ... به هیشکی نمی گم ... همه وقتی می فهمن اون آدم کیه که من به اون آدم برسم ... می دونم که بهش می رسم ... مطمئنم ... اما بازهم ریسک نمی کنم ... شهاب راست می گفت ... اصلا شاید عشقم واقعی نبود و هیچ وقت لازم نباشه که بهش برسم ... شاید اینبار هم فقط به خاطر این توی دلم جا باز کرده که احساس می کردم که یه نفر رو باید دوست داشته باشم ... ولی فکر نمی کنم ... من دوستش دارم ...

و اینکه ... شاید یه وبلاگ دیگه راه اندازی کردم ... معلوم نیست ... اگه وقت داشته باشم حتما این کارو می کنم تا دایره ی ارتباطم با شما دوستای خوبم وسیعتر بشه ... و ... خب بالاخره باید یه جایی باشه تا به داستان نویسی هام ادامه بدم و ذوق هنریم کور نشه ... تنها تفاوتش با این وبلاگ می تونه این باشه که دیگه جای عکسای پوریا توش خالیه ... یا جای عکسای کسی که دوستش دارم و مجبورم که به کسی نگم کیه ... البته جبری وجود نداره ... خودم ترجیح می دم و فکر می کنم اینطوری بهتر باشه ...

دوستتون دارم ... نوروز 87 رو به همتون تبریک می گم ...  خوبی بدی از ما تو این مدت دیدین حلال کنین ... انشاء الله که سال جدید برای شما هم مثل من تولدی دوباره و افکاری پربار تر از سال گذشته رو به ارمغان بیاره ... خوشحال شدم از اینکه تو این مدت تنهام نذاشتین ... دوستتون دارم ... سال نو مبارک ...

                                   یا حق ...

این آدرس وبلاگ جدید منه امیدوارم که از نظراتتون بی بهره نذارید من رو :

www.sokootetalkh.blogfa.com

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 12:26  توسط ستاره ی طلایی  | 

با نام تو نوشتن را آغاز می کنم ، تا که جوهر عشق در رگهای قلمم جاری شود ...

بید مجنون روز به روز شاخه و برگهایش را خم و خم تر می کرد تا چشم آفتاب به گل نیفتد و گل آزرده و پژمرده نشود . و چشم تیز و داغ خورشید ، گلبرگهای لطیف و زیبایش را نسوزاند ...

گل هرروز بیشتر سرک می کشید تا ببیند پشت آن دنیای سبز که بید مجنون برایش ساخته بود چیست ؟!

بید هم خم تر و خم تر می شد و گل کنجکاو و کنجکاوتر ...

وقتیکه گل آفتابگردان پژمرده شد ، هیچ کس نفهمید که چرا کمر درخت بید شکست ...

همه دانند که عشق هیچگاه پایانی نخواهد داشت ... پس با نام تو ، عشق بی انتها ، قلم را بر زمین می گذارم ، که تا ابدیت باقی بمانم ...

خب ... سلام ... طبق معمول از کلاس المپیاد شیمی تازه اومدم و اینجا در حال حاضر سایت مدرسه ست و بنده در حال آپیدن وبلاگم هستم ...

امروز بدترین پنجشنبه ی عمرم بود !! آخه کی می تونه سوتی به گندگی سوتی من بده ؟!!!

خب راستش ... قرار بود واسه امروز تحقیق بنویسیم ... درباره ی سه تا موضوع : موجهای الکترومغناطیس ، تابع موج و چگالی احتمال ... خدا شاهده من دیروز خیلی تو اینترنت گشتم ... اما هیچ چیز به درد بخوری که خودمم یه چیزی ازش بفهمم پیدا نکردم ... !! پس تصمیم گرفتم که از برادرم کمک بگیرم . اونم کتاب فیزیک 1و2 پیش دانشگاهی شو بهم داد تا درباره ی موجهای الکترومغناطیس از روش بنویسم . نوشتم .... حالا دوتا موضوع دیگه مونده بود . شهاب هم رفت و یه کتاب آورد که زبان اصلی بود و من که انگلیسیم خوب نبود ... قرار شد خودش ترجمه کنه و چیزای مهمشو بده به من که پاکنویس کنم ... من خنگ رو بگو که حتی اسم کتاب رو هم از شهاب نپرسیدم ... تا امروز این سوتی بزرگ رو بدم !! راستش ... ولی الله زاده اومد و تحقیقا رو گرفت ... کلی غر به جون بچه ها زد که این تحقیقا چیه که نوشتین و من توقع نداشتم شماها برین یه سری مزخرفات و فرمولای پیچیده در بیارین بیارین بدین دست من و از این حرفا ... تا اینکه من تحقیقمو بهش دادم ... یه نگاه بهش کرد و گفت :" آهان !! مال غفاریان رو نگاه کنین !! خیلی خوبه !! من می خواستم شماها اینجوری بنویسین نه اینکه برین یه سری چرت و پرت رو از تو اینترنت پرینت بگیرین که خودتونم هیچی ازش نمی فهمین ... !! " بعدش یه قسمتایی از تحقیقو نگاه کرد و اسم یه کتاب رو آورد و گفت :" از رو این کتاب نوشتی ؟" من که خب ... نمی دونستم ... –" نمی دونم !! " صدبار به خودم لعنت فرستادم که چرا دیشت یه کوچولو به خودم زحمت ندادم اسم کتابو از شهاب بپرسم ؟!!! همه ی کلاس خندیدن و ولی الله زاده هم همینطور :" نمی دونی ؟! ای بابا ... تو رو خدا نگاه کن ما گیر چه کسایی افتادیم !! " از خجالت دلم می خواست آب شم برم زیر زمین ...

البته تا آخر کلاس تونستم یه جورایی ذهنشو از اتفاقی که افتاده بود منحرف کنم ... ولی خب ... مطمئنم که فهمیده که خودم تحقیق نکردم و کار شهابه ...

هرچند که من واقعا نمی دونم مگه اشکالی داره که آدم تو کاراش از یه نفر کمک بگیره؟ من که خداوکیلی خیلی تلاش کردم تا بتونم خودم تحقیق کنم ... ولی خب وقتی هیچی پیدا نشد مجبور شدم برم از شهاب کمک بگیرم !! پس اشکالی نداره دیگه !! داره ؟!

حالا بی خیال !! چیز زیاد مهمی نیست که !! هست ؟!

خب ... باید برم که به وبلاگ بقیه هم سر بزنم ... بعدشم درباره اثر میدان مغناطیسی بر روی تقسیم سلولی تحقیق کنم ... یه عالمه کار مونده دیگه خلاصه !! پس ...

مثل همیشه امیدوارم که از داستان امروز لذت برده باشید !!

                           شاد و موفق و پیروز ... در پناه حق ... !!

خب ... بالاخره بنده یه فلاژی آوردم و تونستم تو مدرسه هم براتون عکس از پوریا تو وبلاگ بذارم !! هرچند که می دونم تا حالا این عکسو تو هزار تا وبلاگ دیگه دیدین ... اما خب ... من بهتون می گم که قبل از اینکه این عکس توی هیچ وبلاگی گذاشته بشه من اسکنش کردم ... ولی خب وقت نکردم توی وبلاگ بذارم و حالا مجبورم در حالی بذارم که شماها توی صدها وبلاگ دیگه دیدینش !!

اشکالی نداره ... اگه لذت نبردین می تونین تا دفعه ی بعد صبر کنین ... ( البته اگه دفعه ی بعد از عکس خبری باشه !! )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 11:58  توسط ستاره ی طلایی  |