|
عاشقان را بر سر خود حکم نیست هر چه فرمان تو باشد آن کنند
|
قسمت دوم : عشق به توان دو
فاطمه آن روز نفهمید چه طور خود را به خانه رسانید . در تمام طول راه در سرویس به وقایع آن روز فکر می کرد و هر بار بلا استثنا به این فکر می کرد که رنگ صورتی چقدر به جواد بهرامی می آید ...
- سلام فاطمه ! چطوری ؟
این صدای خدیجه عادل ، مادر فاطمه بود که از آشپزخانه به گوش می رسید . فاطمه کفشهایش را در جاکفشی جا داد و در را بست :
- سلام مامان ... خوبم ...
- فاطمه جان . لباساتو دربیار یه چیزی بخور تا مهدی بیاد . من باید برم . یکی از مریضام امروز میاد بیمارستان که ایشالا فارغ بشه ... بعدشم از اونجا می رم مطب . مهدی که از دانشگاه اومد یه چیزی واسش درست کن بخوره ، نذاری گشنه بمونه ها ! من دیگه ساعت 7-8 شب خونه ام ...
- چشم مامان ! امر دیگه ای نیست ؟!
- نه خانوم ! فقط درسات یادت نره !
- مامان فردا جمعه ست حالا ... اول ساله تازه !
- باشه ... جمعه باشه ... یعنی چون فردا جمعه ست نمی خوای درس بخونی ؟
- خب ... باشه ...
خدیجه در حالی که چادرش را از روی جالباسی بر می داشت گفت :
- من دیگه سفارش نمی کنم ها ! مواظب خودت باش . مهدی هم اومد حتما یه چیزی بده بخوره . خودتم گشنه نمون ... یه چیزی بخور ... خدافظ ...
- خدافظ مامان ...
وقتی خدیجه در را بست فاطمه آهسته به سمت اتاقش به راه افتاد . به این فکر می کرد که مادرش واقعا تا کی می خواهد خود را اینگونه با کار خسته و شکسته کند ؟ اگر پدرش بود قطعا نمی گذاشت خدیجه دست به سیاه و سفید بزند ... پدر خانواده سالها قبل ، وقتی فاطمه خیلی کوچک بود و 4-5 سال بیشتر نداشت ، در اثر ابتلا به سرطان خون ، از دنیا رفته بود و از آن زمان ، خدیجه مسوولیت سنگین بزرگ کردن فاطمه و مهدی را که 7 سال از فاطمه بزرگتر بود ، به عهده گرفته بود ... فاطمه به یاد روزهای بچگی افتاد و چهره ی مهربان پدر ... به خاطز داشت که پدر و مادرش چقدر یکدیگر را دوست داشتند . همیشه با احترام و صمیمیت همدیگر را خطاب می کردند و فاطمه به یاد نداشت که آنها با هم دعوا کرده باشند . در همین افکار شیرین غوطه ور بود که صدای بسته شدن در او را به خود آورد .
- فاطمه ؟ کجایی ؟
سرش را آهسته بلند کرد و به ساعت دیواری نگاه کرد ... باورش نشد ! حدود 20 دقیقه بود که داشت خیالبافی می کرد و با خودکارش ور می رفت .
- فاطمه ؟ نیستی ؟
- چرا مهدی . سلام . الان میام .
کمی خود را جمع و جور کرد و برخاست تا برای مهدی به سفارش مادرش چیزی درست کند .
سر میز ناهار ، فاطمه بدون آنکه چیزی بخورد با حواس پرتی ، با قاشق غذایش را هم می زد .
- فاطمه چی کار می کنی ؟ می خوای سوپ درست کنی ؟
- چی ؟!
- چرا غذا رو اینجوری می کنی ؟ بخور دیگه !
- آهان ! باشه ...
- می گم ... امروز رفتی مدرسه نه ؟
- آره .
- آخی ! سال اولی شدی دیگه ! یه روز زودتر باید بری مدرسه ! تازه شنیدم امسال دیگه مثل دوره راهنمایی 5شنبه ها تعطیل نیستین !
- حالا شما اینقدر شاد نباش ! چون به جاش یکشنبه ها تعطیلیم !
- آره ؟ مگه شما مسیحی این ؟
- مهدی نمک نریز ، غذاتو بخور !
- اوه ! اوه ! حالا خانوم زورشون اومده 30 شهریور پاشن برن مدرسه عقده شو سر من خالی می کنن ! چیه ؟ نکنه یکی از سوما بهت چیزی گفته ؟
- مهدی ! بهت می گم ساکت شو ! حوصله ندارم ها ... !
- آهان ! شاید هم خانوم عاشق شدن !
- چـ ... چی ؟!
رنگ از صورت فاطمه پرید و مثل گچ سفید شد .
- چیه ؟! حالا چرا یه هو هول کردی ؟ نکنه واقعا عاشق شدی ؟!
- منظورت چیه مهدی ؟
- منظورم اینه که احیانا امروز چیزیت نشده ؟ خیلی ساکتی ؟ بعد تا می گم عاشق شدی رنگت می پره و ... عصبانی می شی ... سر من داد می زنی و ... فاطمه مطمئنی حالت خوبه ؟
فاطمه شروع کرد به جمع کردن میز :
- آره ... من خوبم ... شما هم برو به فکر خودت باش که اونوقتایی که به مامان می گی می ری خوابگاه پیش دوستات ، جای دیگه ای نری !
- خفه شو !
- این دقیقا همون حرفی بود که من می خواستم بهت بزنم .
فاطمه این را گفت و با ناراحتی به اتاقش رفت و در را پشت سرش محکم به هم کوبید . روی تختش دراز کشید و به فکر فرو رفت . به حرف مهدی فکر کرد :" حالا چرا یه هو هول کردی ؟ نکنه واقعا عاشق شدی ؟! " عاشق شدی ... شاید ... شاید واقعا عاشق شده بود و خودش سعی می کرد انکار کند . به یاد پدر و مادرش افتاد که چقدر یکدیگر را دوست داشتند . غلتی زد و به این فکر کرد که چقدر عاشق شدن او می تواند خنده دار باشد ... اما نه ... عشق خنده دار نیست ... او ناراحت بود ... قاطعانه با خود گفت :" من عاشق نیستم ! " اما چیزی مانع از این تصمیم قاطع او می شد ... یاد آوری چهره ی مردی با موهای شرابی – قهوه ای و مشکی که رنگ صورتی به او می آمد ...
ادامه دارد ...
برین به ادامه ی مطلب ... چیزیه که برام مهمه ...