|
عاشقان را بر سر خود حکم نیست هر چه فرمان تو باشد آن کنند
|
- الو سلام شقایق خودتی ؟
- سلام . آره خودمم .
- منم فاطمه .
- به ... فاطمه جون ! چطوری خانوم ؟ چه خبرا ؟
- سلامتی ... تو چه خبر ؟
- هیچی بابا ! فعلا که خوشیم ... پریروز فیلتر آزمایشی داشتیم .
- واقعا ؟! اولیش بود ؟
- نه بابا ! این دومین فیلترمون بود . اولیش تو آبان بود .
- آبان ؟! چرا اینقدر فاصله بین فیلتراتون زیاده ؟ آبان تا بهمن ... خیلیه !
- اخه ما امسال فقط 4 تا فیلتر آزمایشی داریم .
- آهان ! خب ... آخه مال ما 5 تا بود ! واسه همین پس فاصله بینشون کم بود دیگه ! حالا چرا تو بهمنه این فیلترتون ؟ مگه تازه امتحانای ترمتون تموم نشده ؟!
- چرا خب ... ولی ... البته فاطمه جون ما خیلی رفتیم اعتراض کردیم ها ! ولی گوش کسی به این حرفا بدهکار نیست که !
- آره می دونم ... ما هم که اونجا بودیم کسی واسمون تره هم خورد نمی کرد !
- خیلی مسخره ست ... اخه ما خیلی این چند وقته بهمون فشار اومد ، امتحانای ترم اول سوم راهنمایی رو که خودت دادی ... می دونی چقدر سخته ...حالا فکر کن بعد از این امتحانا باید بشینی واسه فیلتر آزمایشی درس بخونی . این هفته هم که معلمامون یه عالمه کوییز و پرسش کلاسی ریختن سرمون . بابا مگه ماها چقدر ظرفیت واسه خر زدن داریم ؟! پدرمون در اومد آخه !
- درکت می کنم عزیزم ... من خودم همه ی این مراحلو گذروندم ... حالا وایسا سر امتحانای نهایی پدرت در میاد !
- نه بابا ! امتحانای نهایی که راحته کاری نداره ...
- الان خیالت راحته چون فکر می کنی با هوشی و امتحانای نهایی واست کاری نداره ... اما باید بهت بگم شقایق جون ، که امتحانای نهایی دقیقا واسه فرزانگانیا سخته چون اصولا خودت که می دونی فرزانگانیا اصلا تو طول سال تحصیلی با کتابای وزارتی سر و کار ندارن ... فقط جزوه می نویسن و با کتابای تکمیلی و تست و از این حرفا کار می کنن نه با کتابای وزارتی ... امتحانای نهایی هم دقیقا از کتابای وزارتیه که شماها در طول سال حتی یک کلمه ش رو هم نخوندین . واسه همین بدون در این یک مورد بچه های مدارس عادی از فرزانگانیا جلوترن ...
- نمی دونم والا ...
- پس از الان بدون ... بهت پیشنهاد می کنم از همین الان بشینی واسه امتحان نهایی ، حداقل یه بار کتابای وزارتی رو تموم کنی . چون بعدا خودت در عذابی که شب امتحان مجبوری بشینی کتابایی رو بخونی که تا حالا لاشونو هم وا نکردی ... دیگه خود دانی ...
- حالا بی خیال بابا ! راستی ... می دونستی پوریا نامزد دریافت سیمرغ بهترین بازیگر مرد تو جشنواره شده ؟!
- نامزد ... چی ؟!
- چی ، چی ؟
- آهان ! ببخشید ... یه لحظه گفتی نامزد حواسم پرت شد به ازدواج و از این حرفا !
- اشکالی نداره ... بزرگ میشی یادت میره !
- خب می دونی ... فکر نکنم سیمرغ بگیره ...
- چطور ؟!
- خب ... آخه خودت که می دونی ... سال اولشه ! خیلی کم تجربه ست ... احتمالش خیلی کمه !
- آره ... شاید تو راست می گی ... ولی خب همین خودش یه پیشرفته که نامزد شده دیگه نه ؟ به نظر من که خیلی همت می خواد ...
- آره بابا ! اونکه شکی توش نیست ! من که خودمم باورم نمی شد این جوجه فوکولی بتونه نامزد بشه !
- خفه شو ...
- حالا بهت بر نخوره بابا ! راست می گم دیگه ... نمی گم ؟ خداییش ...خودت مقایسه کن ... خیلی سوسوله دیگه !
- ببخشید میشه بپرسم با کی باید مقایسه کنم ؟!
- معلومه دیگه ... بهرامی !
فاطمه ببین ... بذار بهت بگم من هیچ وقت هیچ کس رو با هیچ کس مقایسه نمی کنم ، چون از این کار بدم میاد ، واسه اینکه نتیجه ش این میشه که آخر مقایسه از یه نفر متنفر میشم ، و من اصولا دوست ندارم که از کسی تنفر داشته باشم . و پوریا رو با هیچ کس مقایسه نمی کنم چون دوستش دارم .
- شقایق شوخی کردم بابا !
- شوخی قشنگی نبود ...
- مگه خودت نمی گفتی گاهی وقتا لازمه که آدم جدی رو شوخی بگیره ؟
- چرا ... هنوز هم می گم عزیزم ... ولی یادت باشه که هیچ وقت با نقطه ضعف آدما شوخی نکنی ... چون به قیمت شکستن یه دل تموم میشه ...
- ببخشید ...
- نه من نخواستم که تو معذرت خواهی کنی ... من فقط می خوام اینو بفهمی که من جنبه خیلی چیزها رو دارم ... در کل من آدم با جنبه ای هستم ... ولی می خوام اینو بدونی که من ظرفیت بعضی شوخی هایی رو ندارم که به عشقم اهانت می کنن . تو اینو نمی دونستی ولی دوست دارم از لان بدونی ...
- باشه .
- مرسی ... از بهرامی چه خبر ؟! ازدواج نکرده هنوز ؟
- نه ...
- پوریا هم که فکر کنم حالا حالا ها خیال ازدواج نداره !
- ااا ...
- می گما فاطمه ! این بشر دیگه کی می خواد ازدواج کنه ؟! دیگه کم کم داره پیر می شه ! 29 سالشه !
- ااا ... شقایق می دونی ... خب ...
- می دونم بابا ! نترس ... بگو ... می دونم می خوای بگی که داره می ترشه ... خب شاید حق با تو باشه !
- شقایق ...
- می گن سه بار رفته خواستگاری جواب منفی شنیده ... چرا ؟! به خدا اگه پوریا میومد خواستگاری من با کله می رفتم سر سفره ی عقد ... چه دخترای خری بودن اونایی که ردش کردن !
- ببین شقایق ...
- نه ... نمی خواد بگی پوریا دیوونه نیست که بیاد خواستگاری من ، چون خودم اینو می دونم ! می دونم که مسلما پوریا حاضره تا آخر عمرش مجرد بمونه و از این و اون متلک بشنوه ولی خواستگاری کسی که 16 سال ازش کوچشکتره نره !
- شقایق ببین ... ببخشید که اینو بهت می گم ... می دونم که ناراحت می شی ...و واسه اینکه ناراحتت می کنم ازت معذرت می خوام ... ولی می دونستی که پوریا پورسرخ همین چند روز پیش ازدواج کرد ؟
- نه ... چـ ... چـ ... چی ؟!
- آره ... امروز توی مجله خوندم ... با عاطفه نوری ازدواج کرده ...
ادامه دارد ...
خب بچه ها ... من برگشتم ! ممنون از اینکه توی این مدت کامنت دادید ... واقعا خوشحالم کردید ... اونجا کلی دعاتون کردم ... برید به ادامه ی مطلب ...
شنبه ساعت 30/6 صبح بود . فاطمه در سرویس همانطور که چرت می زد به وقایع روز 5شنبه فکر می کرد . شقایق حق داشت . یک بازیگر مرد ، آن هم پوریا پورسرخ که هم جوان است و هم خوش چهره ، به ظاهر عاشقان سینه چاک بسیاری دارد که تقریبا همه ی آنها دختر هستند و اتفاقا اکثرا نوجوان . چون این اقتضای سن یک دختر نوجوان است که هر دم عاشق یک آدم معروف شود . مگر بین اینهمه دختر نوجوان چند نفر پیدا می شود که پوریا را به خاطر خودش دوست داشته باشد ، نه به خاطر چهره و شغل و نقشهای مختلف و گوناگونی که بازی می کند ؟! چه کسی باور می کند که شقایق جزو همان معدود افراد است که واقعا پوریا را دوست دارند و عاشقش هستند ؟ حتی فاطمه خودش هم این را باور نمی کرد . 5شنبه که پورسرخ را در مجله دیده بود ، به این باور رسیده بود که قطعا عشق شقایق ، تابع احساسات نوجوانانه است . ولی وقتی به خانه رسید و به شقایق زنگ زد و گفت که با دیدن چهره ی پوریا دیگر نمی تواند حرفش را باور کند ، شقایق فقط به گفتن یک حرف اکتفا کرد :
- من نمی خوام کسی رو وادار کنم که حرفمو باور کنه ، نه تو ، نه هیچ کس دیگه . فقط می تونم بهت بگم که من واسه دوست داشتن پوریا هیچ دلیلی نمی تونم بیارم ، نه قیافه ش ، نه هیچ چیز دیگه . شاید بشه گفت من پوریا رو خوش قیافه می دونم چون دوستش دارم و دوست دارم فقط خوبیهاشو ببینم .
و بعد با ناراحتی گوشی را قطع کرد .
همان شد که فاطمه از فکری که کرده بود و حفی که زده بود ، پشیمان شد و تصمیم گرفت که باور ، عشق به یک بازیگر محبوب و خوش چهره هم می تواند عشقی واقعی باشد .
- فاطمه جون ؟ چیه ؟ چرا اینقدر تو فکری ؟!
فاطمه سرش را بلند کرد و برای صدمین بار در دلش به خدا شکایت کرد که چرا باید کپک بی مصرفی مثل نگین هم سرویسی او باشد ؟!
- به شما ربطی داره عزیزم ؟
- خوب نه ... گفتم شاید تو توهمی ... یه کم از این دنیا پرت شدی ... خواستم برگردونمت که زیادی دور نشی یه وقت اون دنیا گم شی از دستت راحت شیم !
- واسه شما که ملالی نیست اگه ما اون دنیا گم گور بشیم ... همون بهتر که برم اونجا دیگه صدای بعضیا رو نشنوم !
- خوب آره ... ! ما که خیلی هم خوشحال می شیم ! ولی می ترسم دکتر بهرامی از مرگتون غصه ش بگیره ... آخه می دونی که ... اگه تو بمیری دیگه کسی رو نداره که واسش بمیره !
- دکتر بهرامی هم تا تو و امثال تو رو داره ، غم نداره که !
- من ؟! اونوقت اگه بدونه که من و امثال من حالمون از خودش و سوسول بازیهاش به هم می خوره ، فکر می کنی بازم بعد از تو دلشو به من خوش می کنه ؟!
- چی ؟! کی بود که دو روز پیش اومد خودشو عین لنگه دمپایی انداخت وسط که با بهرامی جونش زر بزنه ؟
- بهرامی جونم ؟! مسلما فکر نمی کنی که من مثل تو عاشق چشم و ابروشم ؟!
- ظاهرا که همین طوره ! نیست ؟
- ظاهرا شاید ... ولی باید بگم که من مثل تو دیوونه نیستم که خودمو با عشق و عاشقی خسته کنم و بعدا وقتی فهمیدم طرف ازدواج کرده اعصاب خودمو خورد کنم !
- منظور ؟
- منظورم اینه که من واقعا نمی فهمم تو به چی چی این آدم دل بستی ؟
- به همه چیش ... باید در این مورد هم جواب پس بدم ؟!
- نه ... ولی بذار بگم که الکی دلتو خوش نکن عزیزم ... بهرامی ازدواج کرده ...
- چی ؟ تو از کجا می دونی ؟
- قشنگ معلومه دیگه ! تو احمقی که تا الان نفهمیدی !
- آهان ! نذار فکر کنم که دلیلت برای گفتن این که بهرامی ازدواج کرده اینه که قشنگ معلومه !
- نه عزیزم ، دلایل محکم تر از این هم وجود داره ...
- مثلا ؟
- مثالش می مونه واسه خودم ، دیگه مثالش بچه بازی نیست که بتونم به تو بگم .
- یعنی چی که بچه بازی نیست ؟!
- یعنی همین که گفتم ... به تو ربطی نداره ...
- باشه ...
فاطمه این را گفت و کیفش را برداشت و در سرویس را که همان موقع کنار مدرسه توقف کرده بود ، باز کرد و پیاده شد . ذهنش مشوش بود ... یعنی واقعا بهرامی ازدواج کرده بود ؟ نه ... نمی توانست باور کند . نگین راست می گفت یا فقط می خواست او را بترساند ؟ او گفته بود که دلایل محکمی دارد ... پس این دلایل ... البته نگین کعمولا چرت و پرت زیاد می گفت ، ولی در این مورد ... از کجا معلوم که حرفش واقعیت نداشته باشد ؟!
- فاطمه کجایی ؟ میای بریم پیش بهرامی ؟!
- نه شیوا جون ... من حالم خوب نیست ... تو برو ...
- چی ؟
شیوا قهقهه خنده را سر داد :
- مثل اینکه حالت زادی بده ها ! خودت می دونی من همیشه به خاطر تو میام پیش بهرامی ! الان بدون تو پاشم برم بهش چی بگم ؟
فاطمه با حالتی عصبی و ناراحت در حالی که سعی می کرد داد نزند گفت :
- ببین ... ممنونم که همیشه به خاطر من اومدی و بهرامی رو دیدی و ریخت نحسشو تحمل کردی ... ممنونم از اینکه با این که تو هم مثل نگین و خیلی های دیگه از بهرامی حالت به هم می خوره ، همیشه همراه من اومدی و باهاش حرف زدی ...
- فاطمه چی ...
- ببین شیوا ... می دونم که تو این مدرسه فقط منم که بهرامی رو دوست دارم ... آقا اصلا من دیوونه ام ... خوبه ؟
- فاطمه جون ... عزیزم آخه ...
- آره ... من دیگه نمی رم آبدار خونه ... چون نمی خوام دوست عزیزمو زجر بدم ...
شیوا از روی ناچاری دستش را روی دهان فاطمه قرار داد تا ساکتش کند ، بعد آهسته گفت :
- فاطمه چرا جفنگ می گی ؟! هیچ معلومه چته ؟
اشکهایی که آهسته از چشمهای فاطمه می چکید به شیوا اجازه نداد که دستش را بیش از این روی دهان فاطمه نگه دارد .
- شیوا ... بهرامی ازدواج کرده ... اینو نگین بهم گفت ... نگین گفت ... گفت ...
اما بغضی که شکست ، حرف فاطمه را از میان برید . شیوا اشگهای فاطمه را با انگشتانش پاک کرد و گفت :
- نگین بیخود کرد ... مگه من و تو صد بار ندیدیم که تو دست بهرامی حلقه نیست ؟!
- شیوا جون ... این که دلیل نمیشه ... مامان خود من هم بعد از یه مدتی حلقه شو فروخت ... حالا الان که وضع مالیش خوب شده ، بابام نیست که با هم برن دوباره حلقه بخرن ...
شیوا با تاسف به اشکهای پاک دختری که 1 سال تمام دوست صمیمی اش بود نگاه کرد ... انگار تازه داشت باور می کرد که یک دختر یتیم مقابلش قرار دارد ... فکر کرد چه شبهایی که شاید فاطمه به یاد پدرش گریه می کرد و او شاد و آسوده در کنار خانواده ی گرمش می گفت و می خندید و به این فکر نمی کرد که پدر چه نعمتیست که او دارد و بی پدری چه محرومیتیست که دوست صمیمی اش با آن مواجه است ...
در حالی که سعی می کرد بغضش را در گلویش نگه دارد و آن را بروز ندهد آرام گفت :
- فاطمه جون ... شاید درکت نکنم ... ولی بالاخره می فمم ... اگه می خوای همین الان بریم پیش بهرامی و یه جوری از زیر زبونش بکشیم ... خوبه ؟
- آخه چه جوری ؟
- من راهشو بلدم ... تو فقط بگو که میای یا نه ؟
- خوب ... نمی دونم ... آخه ...
- فاطمه میای ؟!
- خوب ... باشه ... بریم ...
شیوا دیگر منتظر نماند و فاطمه را به شمت آبدارخانه کشاند . دم در آبدار خانه آهسته گفت :
- من می دونم چی کار کنم ... تو اینجا بمون من می رم تو ... از اینجا گوش کن ببین چی میشه ... الان اگه تو رو با این چشمای قرمز ببینه وحشت می کنه !
- باشه برو .
شیوا لبخندی به صورت خیس فاطمه زد و داخل آبدارخانه شد .
- سلام آقای بهرامی ...
- سلام شیوا خانوم ... حال شما خوبه ؟
- مرسی ... یه سوال داشتم آقای بهرامی ...
- بفرمایین ...
- آقای بهرامی ؟! یادتونه یه بار شماره خونه تونو به من دادین گفتین که هر وقت سوالی داشتم زنگ بزنم ازتون بپرسم ؟
- خوب ؟
- من 5شنبه ساعت 3 بعد از ظهرزنگ زدم جواب ندادین ... راستش خوب من با خودم فکر کردم اون موقع تازه از راه رسیدین ... مسلما بیرون نمی رین ...
- خانوم اسماعیل بیگی ... من درسته که اون ساعت بیرون نمی رم ... ولی مگه آدم توی خونه نمیشه که نتونه تلفونو جواب بده ؟! راستشو بخواید من 5شنبه از راه که رسیدم خیلی خسته و کوفته بودم فکر کردم شاید یه حموم آب داغ توی این سرما بچسبه ...
بهرامی لبخندی زد و گفت :
- پاسخ سوالتونو گرفتین ؟!
- خوب بله ... ولی آخه من خیلی زنگ زدم ... دیگه مسلما خانومتون اون موقع خونه بودن دیگه نه ؟!
- دختر خوب ... من ازدواج نکردم ! تنها زندگی می کنم ...
ادامه دارد ...
بچه ها ... من فردا ساعت ۴ بعد از ظهر با قطار عازم مشهدم ... خدا رو شکر امام رضا منت گذاشت ما رو طلبید ... من معمولا اهل این حرفا نیستم ... ولی این بار می خوام از همین حرفا بزنم ... می خوام بگم : خوبی بدی دیدین حلال کنین تو رو خدا ... درسته که قطار اونقدرها هم خطر نداره ... من شاید تا حالا ۳۰ ۴۰ بار با قطار مسافرت کرده باشم ... ولی خب ... اتفاقه دیگه ... اصلا اگه اتفاقی نیفته هم بالاخره آدم باید حلالیت بطلبه که زیارتش مقبول باشه دیگه نه ؟ پس هر چی دیدین حلال کنین ... شما دوستای خوبی هستین که از هیچ کدومتون جز خوبی چیزی ندیدم ... مروارید ... ساحل ... مهناز ... مینو ... سحر ... همه ... همه ی بر و بچه های وب مهناز که طرفدار پوریان ... از همه تون ممنونم که با محبتتاتون آدمو امیدوار می کنین ... خب ... امیدوارم قسمت بشه همه تون آقا امام رضا رو زیارت کنین ... من که خیلی خوشحالم ... ما می ریم ... ۲۶ام ایشالا برمی گردیم ... دوست دارم وقتی میام ببینم با کامنتاتون ازم استقبال می کنین و شاید باور نکنین اگه بگم که من از بعد از اینکه وبلاگ زدم ( چه این وب و چه وب غنچه ی نرگس ) دست به قلمم بی نهایت پیشرفت کرده ... باز هم تشکر می کنم ... و باید بگم خیلی خیلی خیلی ... دوستتون دارم ... برین به ادامه ی مطلب ...
- سلام آقای بهرامی .. میشه چند لحظه مزاحمتون بشم ؟
بار اول نبود که فاطمه برای اینکه هرطور که شده جواد را ببیند ، به زور یک سوال درسی از کتاب بیرون کشیده بود تا بهانه ای برای حرف زدن با او در آبدارخانه ی مدرسه داشته باشد . اواخر آبان ماه بود و شاید تا آن موقع فاطمه روزی سه چهار تا از این سوال های مسخره برای پرسیدن داشت .
بهرامی در حالی که با حواس پرتی لبخند می زد و به فاطمه چشم دوخته بود لیوان چای داغ و پر رنگی را که تا چند قبل قصد هورت کشیدن آن را داشت ، آهسته پایین آورد و صدای برخورد ته لیوان با میز چوبی زهوار در رفته ی آبدارخانه ی مدرسه ، در آن سکوت سنگین ، برای فاطمه آزار دهنده ترین صدایی بود که در عمرش می توانست بشنود .
- سلام خانم امیری ... خواهش می کنم ، بفرمایین .
فاطمه دفترش را چلوی بهرامی باز کرد :
- ببینید آقای بهرامی .. می خواستم بپرسم ...
- سلام آقای بهرامی ... !
طبق معمول ، این صدای نحس نگین است که حرف فاطمه را از میان می برد . فاطمه همیشه نگین را در ذهنش "کپک بی مصرف" می نامید و حالش از این بشر به هم می خورد .
- آقای بهرامی ! نمی دونین ... تمام مدرسه رو زیر پا گذاشتم تا بالاخره اینجا پیداتون کردم !
فاطمه با خود فکر کرد :
- حالا همچین حرف می زنه انگار بهرامی نمی دونه که این هر روز عین سایه پشتش راه میفته و تا حالا بالاخره فهمیده که بهرامی از کلاس که میاد بیرون یه راست میاد آبدارخونه !
نگین دختری قد بلند و بور بود که کمر باریکش نصف کمر فاطمه هم نمی شد و برای همین فاطمه همیشه از وجود او به عنوان رقیب عشقی ، حرصش می گرفت .
نگین با چشمان سبزش سراپای فاطمه را ور انداز کرد و بلند گفت :
- سلام فاطمه جونم ! اومدی از اون سوالا از آقای بهرامی بپرسی ؟ اگه خواستی بیا از من بپرس ، بلدم ها !
فاطمه سرخ شد و طبق عادت همیشگی اش که نگین را در کنار بهرامی می دید ، مقنعه اش را آهسته 4 سانت عقب کشید و با صدای زمزمه مانندی گفت :
- پس آقای بهرامی من فعلا مزاحمتون نمی شم ، بعدا میام ...
نگاهی به انگشت انگشتری دست چپ جواد انداخت و یواشکی مقنعه اش را 2 سانت دیگر عقب کشید و سپس به سرعت از اتاق خارج شد .
شیوا دوست صمیمی اش پشت در منتظرش بود ، و به محض اینکه فاطمه را دید پرید جلویش و شروع کرد به در آوردن ادای فاطمه که همیشه هنگام دیدن بهرامی هول می شد و از خجالت به تته پته می افتاد . با شیطنت چشمکی زد و پرسید :
- دیدیش ؟!
فاطمه به سردی گفت :
- آره ... چه جورم !
- خب ؟! چطور بود ؟
- هیچی ... با اون قد درازش ، عین زرافه اومد تو ، بعد درست عین قورباغه شروع کرد به قور قور کردن ... ایکبیری نکبت ...
- چی ؟! کی ؟!
- سرکار خانم کشاورز !!
- آهان ! نگینو می گی ؟ آره ... دیدمش داشت میومد تو آبدارخونه ... حالا چی کار داشت ؟
- هیچی ... چی کار می تونست به نظرت داشته باشه ؟ لوس بازی و فیس و افاده !
شیوا لبخندی زد و گفت :
- ول کن بابا ! حرص نخور !
تا پایان زنگ تفریح شیوا داشت فاطه را دلداری می داد که گوشش به حرفهای آرامش بخش او بدهکار نبود . آن زنگ ، یعنی زنگ آخر جبر داشتند و فاطمه با اینحال وقتی برای پرسیدن سوالش پیدا نکرد . در راه مدرسه تا خانه ، فاطمه با خود فکر می کرد که واقعا آن روز بدترین روز عمرش بوده ...شقایق دیروز می گفت هیچ روزی بدترین روز آدم نیست . چون آدم همچنان زنده است و در فرداهای زندگی روزگار بدتری وجود دارد . شاید شقایق کمی زیادی مزخرف می گفت . آخر مگر یک دختر 13 ساله چه از زندگی می داند ؟! اما بعد با خود اندیشید مگر خودش چند سالش بود که اینقدر ادعایش می شد ... ؟ شقایق دیروز می گفت عاشق یک بازیگر بودن سخت است . چون هیچ کس حرف آدم را باور نمی کند . فاطمه پوریا پورسرخ را نمی شناخت . هر طور که بود باید یک جوری او را می دید . شقایق می گفت فاطمه باید خوشحال باشد که بهرامی آدم مشهوری نیست ، چون کمتر کسی به او گیر می دهد . اما فاطمه فکر نمی کرد بیشتر از این حدی که بچه ها مسخره اش می کردند ، بتوان به کسی گیر داد . شقایق می گفت همیشه حرف دلش را در یک دفترچه ی مخصوص می نویسد و هیچ وقت به هیچ کس اجازه ی خواندن آن دفتر را نمی دهد . می گفت بهتر است که حرف دلت را روی کاغذ بنویسی تا اینکه آن را جلوی یک سری مرد و نامرد به زبان بیاوری . اما فاطمه نمی توانست . چون اولا می ترسید برادرش آن را پیدا کند و بخواند ، دوما دست به قلم خوبی نداشت . اما شقایق دیروز می گفت مهم نیست که خوب بنویسی یا بد . مهم این است که بتوانی حرف دلت را بنویسی . لازم نیست قشنگ بنویسی چون قرار نیست غیر از خودت کسی آن را بخواند . می گفت حتی برادر فاطمه هم مسلما بدون اجازه ی او دست به دفترش نمی زند . فاطمه آن روز برای آنکه به جر و بحث خاتمه بدهد حرف شقایق را پذیرف و چیزی نگفت . ولی خودش می دانست که هیچ کاری از مهدی بعید نیست .به یاد بهرامی افتاد ... آن روز چه روز وحشتناکی بود ...بهرامی در آبدارخانه حواسش به فاطمه نبود ... از لبخندش معلوم بود که اتفاقی افتاده ... ولی فاطمه با شادمانی با خود فکر کرد " ولی بهرامی هنوز ازدواج نکرده ! این می تونه خبر شادی بخشی باشه ! " فاطمه هر روز و شاید هروقت که در روز بهرامی را می دید نگاهی به انگشت انگشتری دست چپ جواد می انداخت و با مشاهده ی خالی بودن آن شاد می شد . ولی تا کی می توانست اینگونه خود را فریب دهد ؟ هر کسی که حلقه دستش نیست ، صرفا به این دلیل نیست که ازدواج نکرده ...
در همین افکار بود که خود را مقابل دکه روزنامه فروشی دید . شاید می توانست مجله ای پیدا کند و پوریا پورسرخ را ببیند . جلو رفت و نگاهی گذرا به جلد همه ی مجلات انداخت . شاید شقایق راست می گفت ... پوریا زیادی مشهور بود ! تقریبا تیتر نصف مجلات درباره ی او بود . به یکی از معدود مجلاتی که عکسی درست و حسابی ار پورسرخ انداخته بود نگاه کرد ... جوانی 27-28 ساله ، با کت سفید و تی شرت ساده ی سرمه ای ، موهای مرتب و یک دست نسبتا بلند ، خوش قیافه و با لبخندی که شاید زیبایی چهره اش را دو چندان می کرد ...
ادامه دارد ...
برای مشاهده ی یه عکس از پوریا به ادامه ی مطلب مراجعه کنید
راستی بچه ها واسه یه موضوعی باید ازتون معذرت بخوام ... من یه اشتباه کردم نظر خواهی واسه این پست رو از اون مدلها کردم که چه می دونم پس از تایید نمایش داده شود و از این حرفا ... می خواستم به خاطر یه مشکلی که پیش اومده بود و نم یخواستم پیش بیاد تا وقتی که صبح توی نت بودم این مدلی بمونه ... بعد هم که می خواستم دی سی بشم یادم رفت درستش کنم
به هر حال ببخشید ... حالا می تونین برین به ادامه ی مطلب !
- الو ؟ سلام .
- سلام . بفرمایین .
- ببخشید می تونم با فاطمه صحبت کنم ؟
- خودم هستم .
- سلام فاطمه !! خوبی خانوم ؟ چه خبر ؟! کجایی بابا ! دلم واست یه ذره شده !
- شما ؟
- بابا نشناختی ؟! شقایقم دیگه !
- ااا ... سلام شقایق خوبی ؟ منم دلم واست تنگ شده !
- چه خبر بابا ؟ رفتی دبیرستان دیگه از ما فقیر فقرا خبری نمی گیری !
- شقایق جون به خدا این چند وقته انقدر سرم شلوغ بود که ... ! دیگه حواس نمی مونه واسه آدم ! می گم شماها امسال فیلتر* دارین نه ؟ آخی ... بیچاره ها !
- آره دیگه ... دیگه ما هم شدیم سومی !
- می گم ... از بقیه بچه های سرویس چه خبر ؟ مائده ... سپیده ...
- اونا هم همه خوبن . مائده که امسال سال دومیه و تازه به دوران رسیده ! هی به اولای بیچاره زور می گن ! سپیده هم که رفته تو خط خرخونی و از این حرفا ! می گما ! دل همه مون واسه تو و فرنوش تنگ شده ! پریسا هم که دیگه امسال تو سرویسمون نیس ... رفته سرویس سواری گرفته ... فقط موندیم من و مائده و سپیده و 3 تا سال اولی تپل مپل که امسال اومدن تو سرویس ! به خدا جون می دن واسه زور گویی ها ! اولای امسال انقدر کمرو و خجالتی ان که خدا می دونه ! نمی دونی که ! از فرنوش چه خبر ؟ دیگه از بعد از اینکه فهمیدم فیلتر قبول شده ، خبری ازش ندارم !
- هیچی ! فرنوش هم امسال خیلی مرموز شده ! اومده دبیرستان عوض شده . یه وقتایی خر می زنه ، یه وقتایی بی حوصله و تنبله ، یه روز می گه می خنده ، یه روز عین برج زهرمار می شینه یه گوشه ...
- پس اونم مثل تو دیوونه شده نه ؟
- حرف مفت نزن والا از پشت همین گوشی خفه ت می کنم ها !
- جرات داری این کارو بکن !
- ول کن بابا شقایق ! چرت و پرت نگیم ... بیا عین آدم حرف بزنیم !
- خب باشه ... تو شروع کن ...
- خب ... چی بگم آخه ... چه خبر ؟
- آهان ! یه عالمه خبر ! یادته پارسال عاشق اون بازیگر امریکاییه بودم ؟
- کدوم بازیگر ؟
- بابا ! همون یارو دیگه ! الیجا وود !
- آهان ! خب ؟
- حالا دیگه گذاشتمش کنار !
- چی ؟! یعنی چی ؟
- خب یعنی دیگه دوستش ندارم دیگه !
- آخه به تو هم می گن عاشق ؟! مگه خودت نبودی که می گفتی الیجا عشق اول و آخر منه و از این جور حرفا ؟!
- خوب ... عوضش الان عاشق یکی دیگه شدم !
- برو بابا ! ما که دیگه چشممون آب نمی خوره !
- فاطمه اینجوری نگو ... من اون موقعی که از اون یارو امریکاییه خوشم اومده بود ، به امید اینکه یه روز فراموشش کنم و عین بچه آدم زندگی کنم ، به عشقم ادامه دادم ، یعنی می دونی ...یه جورایی خودمم می دونستم که عشقم واقعی نیست و یه روزی فراموشش می کنم . ولی الان ... نمی دونم ... دیگه فکر نمی کنم به هیچ وجه بتونم فراموشش کنم ...
- خب شاید !
- شاید نه ! حتما ! ببین فاطمه ... نمی دونم چه جوری بگم ... آخه ... ببین من فقط اینو می دونم که این احساسات نوجوونی نیست ... همه بهم می گن تو فقط 13 سالته ، شک نکن عشقت واقعی نیست ... ولی به خدا عشق به سن و سال نیست فاطمه ... !
- آره خب ... می فهمم چی می گی ...
- نه ... می دونم که نفهمیدی ...
- شقایق جون ! تو اولین عاشق نیستی ... آخرین هم نیستی ... تنها عاشق در حال حاضر هم نیستی ! وقتی می گم می فهمم یعنی می فهمم ..
- خب ... شاید ...
به قول خودت شاید نه ! حتما ! آخه می دونی ... اتفاقا منم منتظر بودم تا یکی رو پیدا کنم که بتونم باهاش حرف بزنم ...
- چیه ؟! نکنه تو هم عاشق شدی شیطون ؟! می گما ! یکی از دوستای منم به اسم شیرین ، عاشق مهدی سلوکیه ! می تونیم با هم یه انجمن مخصوص عاشقان دل سوخته راه بندازیم . مخففشم می شه عدس !
- شقایق حالت خوبه ؟
- راستشو بخوای نه !تبم دوباره بالا رفته ... این چند روزه هی تب می کنم .
- تب عشقه عزیزم !
- آره دیگه ! از شما به ما هم سرایت کرده .
- شقایق به خدا تو دیوونه ای !
- خوب ... کمال همنشین در من اثر کرد دیگه ! بگذریم ... حالا این معشوق بینوای شما کی هست که اینقدر لطف در حقش داری ؟
- خب ... راستش ... آخه اگه بگم مسخره م می کنی !
- نه بابا ! ما خودمون یه پا سوژه ایم واسه تمسخر !نگران نباش !
- می دونی ... یه معلمه هست تو مدرسه مون ... اسمش بهرامیه . خیلی آدم باحالیه !
- ااا ... ؟ پس فیلمنامه هندیه نه ؟ دختره عاشق معلمشون میشه ... بعد یه روز هیچ هیچ کدومشون نمیان مدرسه ... بعد می فهمن که این دوتا با هم فرار کردن و ...
- شقایق میشه بس کنی ؟ دارم باهات جدی حرف می زنم .
- گاهی وقتا لازمه که آدم شوخی رو جدی بگیره فاطمه جون ...
- مسخره .
- نه ... مسخره بازی در نمیارم فاطمه ... این نتیجه ، حاصل تجربه ی منه ... شاید من و تو فکر کنیم که واقعا عاشقیم و عشقمون جدی و به دور از هر گونه احساسات نوجوانانه ست ... ولی باید بپذیریم که این در نظر دیگران با عقل جور در نمیاد ... و باید هم بهشون حق بدیم ! من 13 سالمه و تو 14 سالته ! ما دوتا فقط دوتا دختر نوجوونیم که خودمونم می دونیم که هر دم عاشق یک نفر شدن ، خصوصیت سنمونه . تو حتی اگه خودتو بکشی هم کسی باور نمی کنه که بهرامی عشق واقعی توئه ! یادته ؟ خودتم حتی باور نکردی که من واقعا عاشق شده باشم . هیچ کس باور نمی کنه . چون این خصیصه ی سنی ماست ... و این درست نیست که دیگران رو مجبور کنیم که حرف دلمونو بفهمن . چون ممکنه فکرای بدتری بکنن . مثلا فکر کنن که ... چه می دونم ... خودت می دونی که در مورد یه همچین دختری چه فکرایی ممکنه بکنن دیگه ! پس به نظرت بهتر نیست که ما هم باب میل اونا رفتار کنیم و کاری کنیم که فکر کنن اینو می دونیم که عشقمون واقعی نیست ؟!
- نمی دونم ...
- پس بدون ... بدون که هیچ کدوم از آدما دیگری رو می تونن درک کنن چون با هم خیلی فرق دارن ! پس بهتره ما جوری رفتار کنیم که فکر کنن درکشون می کنیم و فهمیدیم که اونا هم ما رو درک کردن ...
- چی ؟!
- همین که گفتم دیگه ! اینو بفهم فاطمه ! نه من تو رو درک می کنم نه هیچ کس دیگه ! فقط خودتی که خودتو می فهمی ... پس بیا و خودت با خودت صادق و روراست باش ! به خودت بفهمون که هیچ کس نمی تونه حرف دل تو رو بفهمه ... اونوقت ببین خودت نسبت به این واقعیت تلخ چه واکنشی نشون می دی ؟ مسلمه که ترجیح می دی باهاشون مثل خودشون رفتار کنی و بذاری هر جوری که دلشون می خواد فکر کنن ! نمی دونی ... انقدر ناراحتم که عاشق یه بازیگر شدم . مسلما همه فکر می کنن که من یه پسر خوشگل و ژیگول تو یه فیلم دیدم و حالا دارم خودمو واسش می کشم ... در حالی که من می دونم که اگه پوریا رفتگر هم بود و توی خیابون می دیدمش ، باز هم عاشقش می شدم ...
- پوریا ؟! پوریا دیگه کیه ؟!
- وای ! یادم نبود تو پوریا رو نمی شناسی ! بابا ! پوریا دیگه ... پوریا پورسرخ ...
پاورقی : فیلتر : آزمون ورود به دبیرستان فرزانگان که خود فرزانگانی ها آن را فیلتر نامیدند
ادامه دارد ...
برای مشاهده ی دو تا عکس از پوریا که بالاخره آپلود شدن به ادامه ی مطلب مراجعه کنید ...