تبليغاتX
من در جستجوی حقیقت ...
عاشقان را بر سر خود حکم نیست هر چه فرمان تو باشد آن کنند

خب سلام بچه ها ... اینم از قسمت هشتم داستان که صبح دیروز قول داده بودم آپ کنم :

صبح روز بعد فاطمه پیش از مادرش از خواب برخاست . گیج و خواب آلود به ساعت نگاهی انداخت . 5 صبح بود . خیلی زود بود . می توانست دست کم نیم ساعت – 45 دقیقه ی دیگر بخوابد . اما با اینحال دلش نمی خواست بخوابد . خودش هم نمی دانست چرا ، ولی با اینکه خیلی خوابش می آمد دوست نداشت بخوابد . احساس عجیبی داشت . نیم ساعت دیگر اذان بود و مهدی و مادرش تا یک ساعت دیگر ممکن نبود بیدار شوند . یک آن دلش خواست که تا اذان بیدار بماند و نمازش را اول وقت و در تنهایی و سکوت کامل با آرامش تمام بخواند . آهسته بلند شد و رفت دستشویی . سپس با همان احساس آرامش و شادمانی موهای قهوه ای رنگش را شانه زد و رفت تا وضو بگیرد . در حالیکه خواب کاملا از سرش پریده بود و اب یخی که با آن وضو گرفته بود حسابی هشیارش کرده بود ، پاورچین پاورچین به آشپزخانه رفت و رادیوی قدیمی مادرش را که از پدر مادربزرگش به ارث مانده بود ، یواشکی کش رفت و ساکت ، با سرعت هرچه تمامتر به اتاقش بازگشت . در اتاق را بست و روی تخت نشست و شروع کرد به موج به موج کردن رادیو تا سرانجام به آنچه می خواست دست یافت . نوای خوش آهنگ " توکلت علی الحی الذی لا یموت " ابتدای اذان رحیم موذن زاده ی اردبیلی

ف با لطافت هر چه تمامتر گوشش را می نواخت . این اذان به اندازه ی قرنها دوستی و رفاقت با محبت و عشق خدا ، به گوشش آشنا می نمود . صدای شیرینی که در لحظه ی افطار ماه رمضانهای 14 سال زندگیش ، با آن انس گرفته بود . صدایی که پدرش آن را ملکوتی ترین صدای اذان می نامید . پدرش ... گویی این صدا او را به قعر خاطراتی روشن از 8 – 9 سال پیش پرت کرد . خاطراتی واضح و شفاف از یک سفره ی ساده ی افطاری ، روی زمین ، که با یک ظرف نان ، یک کاسه پر از خرما ، یک قالب پنیر داخل بشقاب و یک جعبه ی کوچک پر از زولبیا و بامیه که به سادگی حس روشنایی و زیبایی ماه رمضان را به آدم القاء می کرد . مثل همه ی افطاریهای آن سفره ، صدای اذان مؤذن زاده ی اردبیلی ، سفره را طراوتی افزون می بخشید . پدر ، بر سر سجاده ی سبز رنگش نماز می خواند . خدیجه با چشمانی تر و قلبی شاد و غمگین ، بر سر سفره دعا می کرد ، هیچ کس نمی دانست برای که ، اما همه می دانستند که دعایی خیر است . مهدی که سحری نخورده بود ، با شور و شوق شکم گرسنه اش را با زولبیا و بامیه سیر می کرد . فاطمه اما ساکت و آرام حرکات پدر را نگاه می کرد و منتظر بود تا نمازش تمام شود و همه با هم افطار کنند . فاطمه و مهدی مثل خیلی از روزهای ماه رمضان بر خلاف میل مادرشان که اصرار داشت به دلیل اینکه هنوز به سن تکلیف نرسیده اند باید روزه کله گنجشکی یگیرند ، روزه ی کامل گرفته بودند و خوشحال بودند که توانسته ایپند به مادرشان اثبات کنند که بچه ها هم می توانند روزه بگیرند ! خدیجه با لبخندی گفت :

- پس بالاخره کار خودتونو کردین نه ؟!

مهدی با خنده انگشت شستش را به نشانه ی موفقیت به فاطمه نشان داد و دخترک 5 ساله از خنده ریسه رفت . خدیجه اخمی کرد و گفت :

- مهدی ؟! صد دفعه بهت نگفتم این حرکت زشتیه ؟پدر همانطور که آرام سر سفره می نشست ، با دستهای پینه بسته موهای پسرش را نوازش کرد و با خنده گفت :

- ای بابا خدیجه ! تو هم که هیچ وقت نمی ذاری اینا با هم کیف کنن ها ! بابا بچه ان  دیگه ! الان می خندن ، بعدا که بزرگ می شن می فهمن چی زشته و چی قشنگ ! چیه ؟ حسودیت می شه ؟ خب باشه ... بذار این دوتا باهم بخدن ، بیا من و تو هم با هم بخندیم . خب ... به چی بخندیم حالا ؟ آهان ! بیا به اون سوسکه که داره پشت سرت وول می خوره بخندیم !

چشمهای خدیجه از ترس گرد شد و بلافاصله از جا جست . خنده ی فاطمه و مهدی به قهقهه تبدیل گشت . پدر موذیانه خنده ای کرد و گفت :

- آهان ! تا تو باشی دیگه سر این بچه ها غر نزنی ! حالا بیا بشین افطارمونو بخوریم که حسابی گشنه ایم !

بعد زیر لب بسم الله گفت و همانطور که با نگاهی شادمان و پر مهر خانواده ی فقیر اما خوشبختش را می نگریست جرعه ای چای نوشید ...

اذان تمام شد . ولی اشکهای فاطمه ی 14 ساله تمامی نداشت . اشگهای داغ و پرغمی که از چشمهایش می چکید و بر چهره اش خاطرات مردی زحمتکش ، مهربان ، شاد و شوخ با دستهایی پینه بسته حک می کرد . رادیو را خاموش کرد و آهسته از جا برخاست . فقط دو رکعت نماز بود . کوتاه و به دور از خستگی . ولی همین دو رکعت برای فاطمه کافی بود تا سوزناک ترین سحرش را پشت سر بگذارد . هر کلمه ای که بر زبان می آورد ، چهره ی خندان پدر جلوی چشمش بود و هر رکوع و سجده که می رفت اشگها بود که از چشمش به زمین می ریخت .

سلام داد و نشست ، زانوهایش را در آغوش گرفت و به تخت پشت سرش تکیه داد .

- خدایا ! اگه من هم خاطراتم تمام و کمال یادم نباشه ، می دونم که تو خوب تو خاطرته . می دونم که خوب می دونی چه چیزایی رو داشتم و حالا ندارم . چه چیزهایی رو از دست دادم و چه چیزایی رو به دست آوردم . یه بابای خوب داشتم که هیچی واسم کم نمی ذاشت . اگر هم می ذاشت خودش هم از خجالت سرشو نمی تونست بلند کنه . خدایا خودت می دونی بابا و مامان خدیج چقدر همدیگه رو دوست داشتن . چه زندگی خوبی رو با هم ساخته بودن ولی ... ولی حالا چی ؟ حالا مامان خدیج باید جور ولخرجی های من و مهدی رو بکشه . جور فرو پاشیدن اون زندگی رؤیایی که با بابا با هم آجر هاشو دونه به دونه روی هم چیده بودن ، و شاید اونجا ، همون اولای کار ، یه آجر رو کج گذاشتن و این دیوار تا ثریا کج رفت و با یه تلنگر ساده فرو ریخت . با یه آتیش خانمان سوز ، با سرطان خونی که عین بختک به جون بابا و زندگی کل خونوادمون افتاد .

برخاست و از گوشه اتاق دستمالی برداشت و چشمها و بینی اش را با آن پاک کرد . این بار چهار زانو بر سر سجاده نشست .

- خدا جونم ... یادته وقتی بابا مرد مامان چقدر این در و اون در زد تا یه مراسم درست و حسابی واسش بگیره ؟! مامان خدیج حتی اونقدر پول نداشت که یه سنگ درست و حسابی واسه قبر بابا بگیره . خدایا ! ازت نمی پرسم واسه چی این سرطان خون رو آفریدی ... که خودتم می دونی زیادن خونواده هایی که همین در بی درمون ، بدبختی رو گریبان گیرشون کرده . نمی پرسم چرا مامان الان پولدار شده . حالا که دیگه بابا نیست تا همه با هم از خرج کردن این پول لذت ببریم . پول حلالی که مامان بعد از سالها زحمت تونسته پس اندازش کنه .

دیگر گریه اش نمی آمد . یعنی دلش نمی خواست که گریه کند . فقط دلش گرفته بود . دوست داشت ساعتها بنشیند و درددل کند . و می کرد ...

- خدایا ! می دونم که فقط تو می دونی من عاشقم . شاید شقایق راست می گه . شاید اگه بهرامی اینقدر خوش تیپ نبود دیگران راحتتر حرفمو باور می کردن . ولی آخه چرا تو اینقدر این آدم رو جذاب و دوست داشتنی آفریدی ؟! خدایا ... می خوام بگم ... خودت از دل بنده هات خبر داری ... و می دونی که حاضرم هرچی دارم بدم ... و فقط یک لحظه ... فقط یک لحظه اونو ...

- فاطمه ؟ بیداری ؟! چیه داری واسه خودت وز وز می کنی ؟

دو ضربه به در اتاق خورد و بلافاصله در باز شد و مطمئنا این دو ضربه ای که به در زده شد ، صرفا به دلیل اجازه گرفتن برای ورود نبوده ، بلکه از پیش اعلام کننده ی باز شدن در توسط "مامان خدیج " بوده است !

- سلام مامان !

- علیک سلام ! از کی تا حالا شما سحر خیز شدی خانوم ؟!

- از همون موقعی که شما بدون اجازه وارد اتق بقیه می شین !

- من که در زدم که ! نزدم ؟

- چرا عزیزم ! زدین ... ولی من اگر دستم هم تو دماغم بود فرصت نمی کردم در فاصله ی در زدن شما و باز شدن در توسط شما اونو از درون دماغم بکشم بیرون !!

- خیله خب حالا ! نمی خواد بشینی واسه من محاسبه وقت بکنی . ببینم ... مهدی بیدار شده ؟

- نمی دونم ... فکر نکنم ... راستش آخرین باری که از اتاقم اومدم بیرون جفتتون خواب بودین !

- باشه ... پس برو صداش کن . بچه از دیروز از زور ناراحتی هیچی نخورده . مثلا می خواد بگه با من قهره ! برو صداش کن که حد اقل یه صبحونه ی درست و حسابی بخوره بره دانشگاه !

- چشم !

فاطمه سجاده ی تا شده را پرت کرد روی تخت .

- چشمت بی بلا خانوم ! فقط ...

خدیجه سجاده را از روی تخت برداشت :

- همه چیزو بذار سر جاش ! شلختگی اصلا چیز خوبی نیست !

و سجاده را در دستهای فاطمه ی حیرتزده جا داد و از اتاق بیرون رفت تا به کارهایش برسد . فاطمه سجاده را در کمد قرار داد و رفت تا مهدی را بیدار کند .

- مهدی ؟

شاید اگر جنازه را روی تخت می گذاشتی و صدایش می کردی پاسخ بهتری می گرفتی !

- مهدی ؟ هی ! مهدی پاشو !

ولی صدا کردن جوابگو نبود . فاطمه جلو رفت و در مهدی را گرفت و تکان داد .

- مگه با تو نیستم بچه ؟

- هان ؟ چیه بابا ؟

- بالاخره چشمان مهدی باز شد .

- می گم پاشو . چرا اینقدر عرق کردی ؟!!!

فاطمه دستش را روی پیشانی مهدی گذاشت :

- مهدی ؟! مردی یا زنده ای ؟! چرا اینقدر یخی پسر ؟ حالت خوبه ؟!

مهدی با بی حالی کش و قوسی به بدنش داد و گفت :

- حالم ؟ نه ... راستشو بخوای اصلا حالم خوب نیست !

- آخه چه ت شد تو یهو ؟ حالا پاشو یه آب به صورتت بزن . شاید بهتر شدی .

- آره ... راست می گی .

مهدی آهسته این را گفت و آرام آرام تلاش کرد تا بلند شود . خودش هم نمی دانست چرا اینجوری شده بود . حالت تهوع شدیدی داشت .

فاطمه با نگرانی پرسید :

- حالا بهتری ؟

- اصلا !!

مهدی با بیشترین سرعتی که با آن ضعف شدیدی که داشت در توانش بود ، تلو تلو خوران به شمت دستشویی رفت و در دستشویی را محکم به هم کوبید . خدیجه که از صدای در وحشت کرده بود به سرعت به سمت راهروی اتاقها رفت و جلوی در دستشویی توقف کرد و نگاه کنجکاوانه اش را به فاطمه دوخت .

فاطمه که از صدای استفراغ مهدی کم کم داشت حالش بد می شد با درماندگی گفت :

- حالش خیللی بده . بدجوری عرق کرده بود . تنشم شده بود عین بدن مرده یخ یخ ! مثل اینکه سرشم گیج می رفت . نمی دونم ... آخه می فهمم چرا اینطوری شد ؟!

خدیجه به دیوار تکیه داد و با ناراحتی گفت :

- آخه انگار ما نذر داریم که هر روز رو با یه بدبختی شروع کنیم ! اون که از دیروز . خدا عاقبت امروز رو خودش ختم به خیر کنه !

- حالا چرا حالش به هم خورد آخه ؟

- نمی دونم والا ! گفتم که ! ما هر روز باید یه دردسری داشته باشیم !

فاطمه یک دفعه از سکوت مهدی در دستشویی ترسید :

- مهدی ؟ چی شد ؟! حالت خوبه ؟

پاسخی نیامد .

خدیجه که نگران شده بود چند ضربه آرام به در دستشویی زد :

- مهدی جان ؟ خوبی مامان ؟

بازهم سکوت .

- مهدی تو رو خدا جواب بده ! تو که نمی خوای مامانو سکته بدی هان ؟!

فاطمه دیگر طاقت نیاورد و در دستشویی را باز کرد ...

- نه ... !

صدای حبس شدن نفس حیرتزده ی فاطمه در سینه سکوت را شکست . نگاه هراسان خدیجه و نگاه ضعیف و ناتوان مهدی که با دو دست محکم کاسه ی دستشویی را گرفته بود ، در هم آمیخت . هیچ یک باور نمی کردند ولی ... ولی این واقعا خون بود که در کاسه ی دستشویی ، در میان محتویات استفراغ مهدی جاری بود ...

                                         ادامه دارد ...

حالا برای مشاهده ی یک عکس از پوریا به ادامه ی مطلب مراجعه کنید ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 1:36  توسط ستاره ی طلایی  | 

سلام بچه ها ... من بالاخره اومدم و ازتون معذرت می خوام که این چند وقته اینقدر بی نظم آپ کردم ... دیگه هم قول می دم به تعداد نظرات غر نزنم ... به هر حال اگه وبم محبوب نباشه تقصیر خودمه نه تقصیر کسایی که نظر نمی دن دیگه نه ؟! به هر حال همونطور که گفتم من اون موقع تو شرایط روحی چندان مناسبی قرار نداشتم و تازه الان سر حالم ... شاید اگه فردا و پس فردا مجبور نبودم برم مدرسه و سه شنبه عروسی عمو کوچیکم نبود الان هم حالم به این خوبی نبود ... به هر حال می دونین که مدرسه و عروسی رفتن اون قدر به آدم حس و حال می ده که آدم دیگه تا مدتی یاد غمهاش نیفته ... ازتون ممنونم واسه محبتایی که نسبت به من دارید ... در ضمن باید بگم که اگه در این داستان چیز مسخره ای در مورد پوریا نوشتم فقط زاییده ی تخیلات منه و قصد شایعه درست کردن ندارم ... من مثل نشریات زرد نیستم که هر چی دلشون می خواد اتفاق بیفته می نویسن نه اون چیزی رو که اتفاق افتاده ... این هم قسمت هفتم داستانم :

صبح یکشنبه 22 بهمن بود . فاطمه داشت لباس می پوشید . نگاهی گذرا به ساعت انداخت تا محل عقربه ها را به خاطر بسپارد . 6 و 15 دقیقه ی صبح بود . مادرش ، خدیجه ، در آشپزخانه داشت بساط  صبحانه را حاضر می کرد و مهدی در اتاقش لباس پوشیده بود و جزوه هایش را جابجا می کرد . خدیجه همانطور که چاقو را در پنیر فرو می کرد گفت :

- فاطمه حالا نمیشه امروز نری ؟ آخه این چه کار مهمیه که روز تعطیل پاشدی به خاطرش راه میفتی تو کوچه خیابون ؟

- آخه مامان شما که نمی دونی ...

مهدی کیف به دست از اتاقش بیرون آمد :

- بله ... نمی دونی ... کارشون خیلی مهمه !امروز حتما باید شقایق جونشو ببینه ! باید یه خبر خیلی خیلی مهم بهشون بده ! آخه ایشون نیست رسانه ی خبری هستن ... خدا می دونه خبر مهمشون چیه که از صبح آروم نمیشه ، آرامش ما رو هم گرفته که می خواد بره راهنمایی یه خبر جالب به شقایق خانوم بده . حالا این شقایق معلوم نیست کیه ... از این دخترای لوس بی معنی که دم به ساعت با دوستاش صد قلم آرایش می کنه میره سینما ! از اسمش معلومه دیگه ...

فاطمه در حالی که تلاش می کرد چادرش را که به جالباسی گیر کرده بود بردارد با صدای بلندی گفت :

- شقایق هرجوری که بره بیرون و هر جایی با هرکسی که بره ، به من و تو ربطی نداره . شقایق دوست منه . منم فکر نمی کنم وظیفه ی من به عنوان یه دوست صمیمی این باشه که با دوستم قهر باشم چون هر روز آرایش می کنه و با دوستاش میره بیرون . بعدشم ... شقایق خیلی هم دختر آروم و نجیبیه .

- کسی که فاطمه ازش تعریف کنه معلومه چه سلیته ای از آب در میاد !

- مهدی ! یه بار دیگه در مورد دوستای من فضولی کنی ...

- بس کنید دیگه ! با جفتتونم ...

خدیجه لیوان به دست از آشپزخانه بیرون آمد :

- آخه شما دوتا کی می خواین بزرگ شین ؟! همه ش جر و بحث ... همه ش جنگ و دعوا ... بابا یه کم ملاحظه کنید ... به خدا از دستتون خسته شدم ! همه ش یکی به دو می کنید . یکی این می گه ، دو تا اون می گه ، دوتا اون می گه ، چهار تا این می گه ... تا کی می خواین با بچه بازی هاتون منو دیوونه کنین ؟!

مهدی با عصبانیت گفت :

- مامان جون من ! شما صبح می ری شب میای نمی فهمی این دخترت از مدرسه که میاد کجا میره ... کی میاد خونه ... چی کار می کنه ... حالا هم فقط می دونین که روز تعطیل داره میره راهنمایی و تنها نگران این هستین که کاش عزیز دردونه تون روز تعطیل می نشست تو خونه می کپید ! دیگه نمی خواین بپرسین این دخترتون تو راهنمایی چی کار داره ؟ با کی رفت و آمد می کنه ؟ اصلا واقعا داره می ره راهنمایی یا نه ! آره دیگه ! شما که حواست بهش نیست ! راحت می تونه با یه دروغ ساده که داره میره راهنمایی شما رو اسکل کنه و خدا می دونه به بهانه ی راهنمایی کجاها که نمی ره ... شاید دیدی یهو سر از خونه ی برادر همین شقایق خانوم در آورد !

- مهدی خفه شو !

صورت فاطمه از فرط ناراحتی سرخ شده بود :

- خودتم نمی فهمی چی می گی ها ! من با چادر پا می شم میرم خونه دوست پسرم ؟ آخه پسره به ریشم نمی خنده ؟! تو رو خدا بس کن ! و باید بگم که شقایق تک بچهس و برادری هم نداره !

- پس واسه همین اینقدر لوس و ننره !

- بله ... واسه همین لوسه ... ولی مهم اینه که خودخواه نیست . مثل تو فقط تا یک سانت جلوتر از بینی ش کسی رو نمی بینه !

خدیجه با عصبانیت و بر افروختگی لیوان را روی اپن آشپزخانه کوبید و با صدای بلندی گفت :

- جفتتون خفه می شید یا من با همین لیوان بکوبم تو سر خودم خودمو از دستتون خلاص کنم ؟! بابا تو رو خدا اینقدر جر و بحث نکنید . به خدا اگه پدرتون الان اینجا بود نمی ذاشت یک کلمه فحش و ناسزا تو این خونه شنیده بشه !

مهدی کیفش را پرت کرد گوشه ی سالن :

- بابا ؟! بله ! بابا عادتش بود ! فکر کردی دعوا نمی کرد واسه چی ؟! همه ش برای اینکه از سر و صدا بدش میومد . ول کن مامان !بابا اصلا خودشم نمی دونست چی کار می کنه ! نگو یادت نمیاد !همین فاطمه خانوم چه کارها که نمی کرد اون وقت شوهر شما می خندید و می گفت بچه ست دیگه ! خدا بیامرز به جای اینکه یه دونه بزنه روی دست این بچه ی لوس هی دست می کشید رو سرش قربون صدقه ش می رفت ! هیچی دیگه ! با این مهربونی هاش فقط یه دختر لوس واسه ما ارث گذاشت !ماشاالله پول هم که نداشت ! بعد از فوتش شما چقدر کار کردی و این در و اون در زدی تا زندگیمون سر و سامون بگیره ؟! حالا هی بشین بگو اگه پدرتون الان اینجا بود ال می شد ... بل می شد ...بابا ! به خدا اگه بابا اینجا بود ما همینجوری دربدر بودیم که هستیم !

شپلق ... این اولین و شاید آخرین سیلی ای بود که بر صورت مهدی نشست . خدیجه خیلی عصبانی بود . تا حدی که شاید واقعا نمی دانست که این پسرش است که روبرویش ایستاده نه یک دشمن خونی .

- چیه آقا مهدی ؟ خوشی زیر دلتو زده که پشت سر مرده ی بابات حرف می زنی ؟ تقصیر منه که زیادی واسه شما پول خرج می کنم . انقدر از شکم خودم زدم و به خورد شما دادم که حالا فکر می کنی بابات پول نداشت و من دارم ! نه خیر ! فکر نکن این پولی که راه به راه خرج رفقات می کنی می کنی به همون آسونی به دست میاد که از دست میره . من نمی دونم بابات واسه تو چی کار نکرد که حالا با حرفات تنشو تو قبر می لرزونی ؟! چه شبایی که خسته و کوفته از راه می رسید هنوز زمین ننشسته بلند می شد می بردتون پارک .

فاطمه در آشپزخانه کنار میز ناهارخوری در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود شاهد مادرش بود که برای اولین بار خشمش را بروز می داد . مهدی در حالی که گونه ی چپش را که هنوز از سیلی سرخ بود می مالید دو قدم عقب رفت و با عصبانیت گفت :

- آره ... درسته ... شبا ما رو می برد پارک ... ولی تو روز نمی اومد بگه این بچه های من چی کار می کنن . تو مدرسه چی لازم دارن ... نمی دونست من تو مدرسه جلوی بچه ها روم نمیشه بگم بابام تعمیر کار ماشینه . روم نمی شد به همه ی اون بچه هایی که صبحا با ماشین آخرین سیستم باباشون میومدن مدرسه بگم که بابام ماشین باباهای اونا رو تعمیر می کنه ولی خودش یه اتومبیل قراضه نداره که باهاش صبحا پسرشو برسونه مدرسه . همین حالاشم نمیشه نادیده گرفت که دوستام صبح با ماشینای 206 و بنز و ماکسیما و هزار کوفت مدل بالای دیگه میان دانشگاه در حالیکه پسر شما از بس سوار این اتوبوس و اون اتوبوس میشه دیگه وقتی می رسه دانشگاه جونی واسه درس خوندن براش نمی مونه !

دیگر حرفی برای گفتن بین سه عضو این خانواده وجود نداشت . عصبانیت خدیجه ، صورت قرمز از سیلی مهدی و چهره ی خیس از اشک فاطمه برای هیچ یک مجالی برای حرف زدن باقی نمی گذاشت . فقط یک چیز روشن بود و آن هم این بود که فاطمه آنروز حوصله ی رفتن به راهنمایی را نداشت . حتی وقتی شقایق عصر زنگ زد و با خوشحالی و در حالیکه گریه می کرد گفت که یک خبر مهم دارد و آنهم این است که پوریا برنده ی سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد شده ، نیازی به گفتن این نکته نبود که همین خبر مهم آنروز را به کام فاطمه و مادر و برادرش زهر کرد . بغض فاطمه را شکست ، قلب مادرش را شکست و غرور برادرش را شکست ...

                                                      ادامه دارد ...

بچه ها ... من همین الان رفتم وب مهناز و تازه فهمیدم که باباش فوت کرده ... با ابراز تاسفی ژرف برای این واقعه ی تلخ ...

حالا برای مشاهده ی یک تکه ی زیبا از کتاب مکتوب نوشته ی پائولو کوئلیو و دو عکس زیبا از پوریا که هممون می دونیم چقدر خوش عکسه به ادامه ی مطلب مراجعه کنید :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 13:26  توسط ستاره ی طلایی  | 

سلام بچه ها ... اول از همه باید معذرت بخوام که اینقدر دیر آپ کردم و باید بگم که این چند وقته اینقدر مشغله ی کاری و فکری داشتم که ... یه اتفاقی واسه یکی از بهترین دوستام افتاد که واقعا تا مرز افسردگی پیش رفتم و برای بهبود وضعیت خودم مجبور شدم برای اولین بار در عمرم از واقعیت فرار کنم و تصمیم دارم بعدا بنشینم و خوب در مورد این واقعیت تلخ تصمیم خودمو بگیرم . از اون طرف این مدت مادرم یه کم قلبش ناراحت بود و من تا حدودی مجبور بودم بعضی از کارهای خونه رو انجام بدم و وقتی هم که حال مادرم خوب شد نمی دونم چرا بازهم باید کارها رو انجام می دادم ؟!  از طرف دیگه دختر خاله م از مالزی اومده بود و دیشب رسما اومدن خونمون ... و شاید باور نکنین اگه بگم که این چند وقته فقط یک بار اومدم تو نت ... بعدشم باید به خاطر این معذرت بخوام که امروز اصلا وقت ندارم که داستان تایپ کنم چون اولا داستانمو هنوز کامل نکردم که البته الان می تونم همینطور که تایپ می کنم تکمیلش هم بکنم ولی همونطور که گفتم وقت ندارم چون ما فردا ساعت ۴ صبح می خوایم بریم شمال و پدرم هم امشب معلوم نیست چه ساعتی از سر کار بر می گرده ... برادرم هم که بدجوری مریض شده ( یه سرماخوردگی که دیشب تمام بدنش کوفته شده بود ) واسه همین الان همه ی کارهای مسافرت گردن من و مامانم افتاده که اگه بتونیم تا شب همه کارا رو بکنیم معجزه کردیم . و باید چند تا چیز دیگه رو بگم . اولا اینکه منصوره جون و مروارید جون . الان اومدم کامنتاتونو خوندم که گفتیم آپ کردین و باید بگم وب تمامی کسانی که بهم کامنت دادن باز شد غیر از شما دو نفر ... و هر وقت از شمال برگشتم ( احتمالا شنبه یا یکشنبه بر می گردیم ) حتما حتما میام وبتون رو می بینم ... و حدیثه جان ... این مشکل که شما در مورد قسمت اول داستانم گفتید برای خیلی از دوستان دیگر بنده هم پیش اومده ( حتی برای برادرم ) و من در اسرع وقت قسمت اول دستانمو براتون ایمیل می کنم ... شاید امروز و شاید هم بعد از اینکه از مسافرت برگشتم ... و باید بگم که نمی دونم چرا یه عده از دوستان دیگه به وب من نمیان ؟! شاید چون این چند وقته وبشون نرفتم ... و به هر حال نمیشه کاهش نسبتا چشمگیر کامنتهای وبلاگمو انکار کرد ... به هر حال ممنون میشم اگه این دوستان دلیل این کارشون رو به من بگن ... و باید بگم که نظرات شما نشان دهنده ی علاقه ایه که شما دوستن خوبم به من و داستانم دارید و اگه دفعه ی بعد هم بیام و ببینم که تعداد نظرات باز هم این قدر کمه ممکنه به این نتیجه برسم که داستانم اونقدر مزخرفه که لیاقت چند تا کلمه نظر تایپ کردن رو نداره و شاید این نتیجه به این حادثه منجر بشه که دیگه وبم رو آپ نکنم و داستانم رو نگه دارم واسه اون دنیا ... اگه خیلی بد صحبت کردم بذارین پای افسردگی این چند روزه که واقعا داره به روحم لطمه می خوره ... تو رو خدا واسم دعا کنین که حد اقل توی این چند روز مسافرت بتونم با آرامش تمام حقیقت رو باور کنم... باز هم ازتون ممنونم و دلم می خواد کسی بدون کامنت از اینجا نره ... و می خوام مدیون کنم کسی رو که میاد و این پست رو می خونه و با وجود اینکه وقت و امکاناتش رو داره نظر نمی ده ... باز هم متشکرم ... این هم عکس از پوریا :

اگه عکس زیاد از حد بزرگ بود می تونین سیوش کنین و دوباره بازش کنین ... اون وقت می تونین کامل ببینینش ... اونجا جای همتونو خالی می کنم ... جای پوریا رو ... باورتون نمیشه این چند وقته که رفته تاجیکستان دلم واسش یه ذره شده ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 12:5  توسط ستاره ی طلایی  |