تبليغاتX
من در جستجوی حقیقت ...
عاشقان را بر سر خود حکم نیست هر چه فرمان تو باشد آن کنند

سلام ... می دونم دو هفته س که آپ نکردم ... هفته پیش حالم خیلی بد بود ... تا جایی که مدرسه نرفتم . البته شاید کسایی که می دونن بگن تو چون می دونستی ولی الله زاده نمیاد نیومدی . اما به اون عزیزان می گم که اگه آقای ولی الله زاده هفته پیش نیومدن مدرسه عوضش ما کلاس جبرانی جبر و رفع اشکال فیزیک داشتیم و قرار نبود بی کار باشیم . و من اگه حالم خوب بود حتما می رفتم . این هفته حالم خوبه و اومدم و البته آقای ولی الله زاده هم بودن ! با وجود اینکه این هفته هم کلاس رفع اشکال فیزیک داشتیم ولی مجبور شدیم بریم سر کلاس المپیادمون چون اون مهمتر بود ! و البته چقدر هم خندیدیم سر کلاس ... به چیزایی که اگه الان بهتون بگم خنده تون نمی گیره و باید حتما تو شرایطش باشین تا بفهمین . مثلا به این خندیدیم که آقای ولی الله زاده گفتن اگه المپیاد فیزیک شرکت می کردن موفق تر بودن تا شیمی . این چیز خنده داری نیست ولی اگه شما تو شرایط ما بودین از خنده منفجر می شدین !! بگذریم ... شماها که نمی فهمین !!

من این چند روزه اصلا حال روحی مناسبی نداشتم . و میشه اینو از این فهمید که سه شنبه برای اولین بار از کلاس آقای معماری لذت نبردم ! در حالی که من همیشه عاشق کلاسای زیبایی شناسی فیلم و سینما مون هستم و هیچ وقت نشده از توی کلاس آقای معماری خندون بیرون نیام . در صورتی که این سه شنبه کاملا با حال دپسرده از کلاس خارج شدم و واقعا می خواستم گریه کنم ... ولی نمی تونستم . چون زشته تو خیابون ! مردم می گن با کی قرار داشته طرف نیومده ... بگذریم ! ... خلاصه اینکه اون شب انقدر تو اتاقم تنهایی گریه کردم که ... و صبح فرداش فشنگ ترین نمازمو تا به حال خوندم که امروز صبح هم همون نماز رو خوندم با لذتی مضاعفتر ... بگذریم ... شما که نمی فهمین !!

بریم سراغ داستان . این داستانو خیلی وقت پیش نوشتم ( حدود 1 ماه پیش ) و چون داستانی نداشتم بنویسم اینو می نویسم . آخه احساس می کنم قول دادم که دیگه مرتب آپ کنم و با داستان کوتاه آپ کنم ... اگر هم هفته پیش نکردم فکر کنم اونقدر بزرگوار باشین که ببخشین و به حساب سرماخوردگی و تب شدیدم بذارین .

سیب کوچک هر روز به آسمان نگاه می کرد و دلش می خواست هرچه زودتر بزرگ شود و به آن دایره ی طلایی بزرگ برسد .

 هر روز آب خورد و بزرگ و بزرگتر شد ...

 به خورشید نرسید ...

آرزویش آن دایره ی بود ، غافل از اینکه خود آرزوی پسربچه ایست که هرروز او را آب می داد تا سیب برسد و ...

حال پسرک دستهای کوچکش را امیدوارانه بلند کرده بود تا به آن دایره ی کوچک سرخ برساند و نمی رسید ... !!

قشنگ نبود ؟! درکتون می کنم ... هنوز یاد نگرفتم که  افکارم رو در قالب یک داستان جذاب به نمایش در بیارم ... اگه بخوام مطلب عارفانه عاشقانه هم بنویسم ... شما که نمی فهمین !!

شاد و موفق و پیروز ، در پناه حق !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 11:46  توسط ستاره ی طلایی  | 

سلام ... من فکر می کنم از این به بعد وقت کنم همون هفته ای یه بار آپ کنم ... خوب ... حالا این هم از داستان این هفته که قول نمیدم قشنگ باشه ولی قبلا هم گفتم که من هنوز نوپا هستم و تقریبا چیزی بلد نیستم ... پس باید چند وقتی داستانامو تحمل کنین ( و البته انتقاد کنین ) تا خوب راه بیفتم و اون وقت می تونین از داستانام لذت ببرین !!  اینم از داستان این پست :

درد عشق ...

درد می کشید ... هر ثانیه برایش هزارها ساعت بود ، هر آن دلش می خواست بمیرد . می خواست از درد فریاد بکشد و تمام عالم را از درد تنهاییش آگاه کند . به قلبش چنگ زد . درد داشت ... داشت می مرد ... دلش می خواست بمیرد . اما نمی مرد ... سرش هر آن ممکن بود منفجر شود ... در تنهایی به خود می پیچید و اشک می ریخت . درد می کشید ...

چشمهایش را باز کرد ، دخترک بالای سرش نشسته بود و با چشمانی اشگبار به او لبخند می زد . نه ... حقیقت نداشت ... تمام عمر به انتظارش نشسته بود ، تنها بود و در آرزوی او ...

از درد فریادی کشید و تاب دیدن اشکهای دخترک را نیاورد و برای همیشه چشمانش را بست ...

تمام عمرش فدای یک لبخند محبوب بود ...

خوب ... امیدوارم بعدها بیشتر از این پیشرفت کنم ... واسم دعا کنین و بهم کمک کنین که بتونم بهتر از این بنویسم ... الانم تو سایت مدرسه ام و عکس ندارم که آپلود کنم اما قول قول قول میدم که از هفته ی دیگه عکسامو تو یه فلاپی بریزم و بیارم تو مدرسه آپلود کنم ... بگذریم ... تولد مینو جون دروز بود که من تو وب مهناز جون تبریک گفتم ولی الان هم یه تبریک صمیمانه بهش می گم ...

نظر یادتون نره ها !! حتی شما دوست عزیز !!!!

شاد و موفق و پیروز ، در پناه حق ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 11:14  توسط ستاره ی طلایی  | 

سلام ... مي دونم كه خيلي دير شده ... از آخرين باري كه آپ كردم حدود دو ماه گذشته . خب در عوضش مي خوام يه خبري رو بهتون بدم : من ديگه داستانم رو ادامه نمي دم !! مي دونين چيه ... احساس مي كنم داستانم خيلي بي مايه و مسخره س ... و احساس پوچي بدجوري درباره اين داستان مغزم رو پر كرده ... عوضش مي خوام با داستان كوتاه شروع كنم و فعلا اين وبو با داستان كوتاه آپ كنم و هر وقت توانايي لازم رو پيدا كردم برم سراغ داستانها ي بلند و رمان و از اين حرفا ... خب ... براي اينكه زحماتي كه تو اين مدت براي نوشتن داستانم كشيدم و زحماتي كه شما كشيدين و اومدين وبم نظر دادين ، هدر نره ، ادامه ي داستانمو خيلي كوتاه و خلاصه مي گم ( همونطور كه توي يه كاغذ واسه خودم به صورت تيتر وار نوشته بودم ) :

مهدي كه سرطان خون داره ، مي ميره . مادر فاطمه سكته قلبي ناقص مي كنه و فاطمه يه مدتي دچار افسردگي ميشه كه اين مشكل با دلداري هاي شقليق تا حدودي برطرف ميشه ... در اين مدت شقايق مي فهمه كه خبر ازدواج پوريا دروغ و شايعه اي بيش نبوده پس به عشقش اميدوار ميشه ... جواد از طرف عموش كه در ايتاليا زندگي مي كرده دعوتنامه اي دريافت مي كنه ... پس در ارديبهشت ماه به دانش آموزانش اعلام مي كنه كه از سال بعد ديگه در اين مدرسه تدريس نمي كنه ... ( 6 سال بعد ) فاطمه اميري 20 ساله ، دانشجوي سال دوم كامپيوتر و مدال نقره ي المپياد رياضي ، به دبيرستان فرزانگان برمي گرده تا درس جبر رو تدريس كنه و به قول خودش قدم در جاي پاي معشوق گمشده ي 6 سال قبلش بذاره ... مادرش 2 سال پيش بر اثر عارضه ي قلبي فوت كرده و با تدريس خصوصي براي خودش پشتوانه ي مالي جور ميكنه . فاطمه در اين مدت از طريق شماره موبايل شقايق ، دوست قديميش رو پيدا مي كنه و باهاش ارتباط برقرار مي كنه و از طريق اين ارتباط متوجه مي شه كه محبوب شقايق ، پوريا پورسرخ ، بازيگر مشهور سينما و تلويزيون ايران ، ازدواج كرده و شقايق در حال حاضر براي اينكه افسردگي خودش رو كاهش بده در مهد كودك مشغول كار هست ... فاطمه به طور ناگهاني جواد بهرامي رو در مقام دبير آمار سال دوم دبيرستان در مدرسه ي فرزانگان مي بينه ... جواد كه از ديدن فاطمه حيرتزده ميشه براش توضيح ميده كه 4 سال بعد از سفر جواد به ايتاليا ، عموي او فوت مي كنه و جواد كه ديگه حامي و پشتيباني نداشته ، پس از يك سال تصميم به بازگشت مي گيره ... و در دبيرستان فرزانگان به عنوان دبير آمار استخدام ميشه ... پس از مدتي ( حدود 4 ماه بعد ) جواد 33 ساله از فاطمه ي 20 ساله خواستگاري مي كنه و جواب فاطمه ... در روز عروسي فاطمه شقايق با گريه آرزو مي كنه كه كاش هيچ عاشقي تنها نمونه و بعد از 3 ماه سر به نيست ميشه و هيچ اثري ازش پيدا نميشه ...

خب ... فكر مي كنم متوجه شده باشين كه اين داستان تا حدي كليشه اي تموم شد و من چون از يك ماه پيش متوجه اين موضوع شده بودم خيلي سعي كردم يه جوري درستش كنم و در محتواش تغييري ايجاد كنم ولي از اونجايي كه 9 قسمتش رو نوشته بودم خيلي بازگشت برام سخت بود ... اينكه از قسمت نهم به بعد يه هو همه ي اتفاقات رو به سمت اون چيزي كه بايد مي شد ، سوق بدم ... قبول كنين خيلي دشوار بود . پس تصميم گرفتم ديگه داستان رو ادامه ندم و اين هم داستان كوتاه اين آپ :

عشق خدا ...

سرش را در ميان دستهايش گرفت و ناله كرد :

_هيچ وقت فكر نمي كردم كه دلت بياد منو تنها بذاري و بري . وقتي داشتي مي رفتي ...

سرش را بلند كرد ، بغض گلويش را مي فشرد :

_وقتي كه مي رفتي بهم گفتي بر مي گردي . گفتي دوري من برات سخته و يه روز دوباره همديگه رو مي بينيم . اما حالا ...

اشك ازاز چشمهاي آبي رنگش به روي گونه ها جازي شد :

_اما حالا كه برگشتي ... حالا كه برگشتي چيز ديگه اي شدي . يادته يه روز بهم گفتي منو از همه بيشتر دوست داري ؟ گفتي هيچ كسو به اندازه ي من دوست نداري ...

موهاي بلند و مشكي رنگش را به پشت شانه هايش راند و با پشت دست اشگهايش را پاك كرد :

_ولي حالا مي بينم عاشق يكي هستي كه از من بهتره ... زيبا تره و ... به قول خودش هيچ وقت تنهات نمي ذاره ...

بغضش تركيد و به هق هق افتاد :

_باشه . مي دونم كه هيچ وقت ديگه نمي تونم برت گردونم ... اما ... قول مي دم كه تا ابد به يادت باشم و با ياد تو زندگي كنم ...

دخترك هشت ساله شاخه گل را به روي عكس پدر نهاد و چشمان خيس آبي رنگش را به او دوخت . عطر گل ياس در قطعه ي شهدا ، بوي عشق خدا را مي داد ...

راستی ... از اونجایی که بنده الان در سایت مدرسه هستم عکسی از پوریا ندارم که آپلود کنم و تو پست بذارم !! به بزرگواری خودتون ببخشید ...

                         شاد و سربلند و پیروز . در پناه حق ... ! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 12:34  توسط ستاره ی طلایی  |