|
عاشقان را بر سر خود حکم نیست هر چه فرمان تو باشد آن کنند
|
خداوندا ... با نام تو قلم به دست گرفتم ... قلمم را خدایی کن ... تا نوشته هایم ، آنگونه که از دلم بر آمد ، همانگونه بر دل صاحبدلان بنشیند ... و اگر کسی دل در گرو مهر معشوقی چون تو ندارد ، بی دلی را از معشوقی چون او بیاموزد ، که صاحبدلی را به من آموخت ...
سرش را بلند کرده بود و به آن بالاها نگاه می کرد . هیچگاه به این حد احساس حقارت نکرده بود . هیچگاه تا این اندازه ، دوست نداشت که چشمانش را به روی حقایق ببندد . حقیقتی که می گفت : "تو کوچکی ...!!" او کوچک بود ... آری ... او در مقابل ابهت درخت گیلاس خیلی کوچک و ناچیز بود . ناچیزتر و حقیرتر از آنکه یک لحظه بتواند تصورش را بکند ... تصور اینکه یک روزی بتواند مانند آن گیلاس سرخ و کوچک ، بر آن بالاها بنشیند و بر همه ی دنیا فخر بفروشد .
او در مقابل درخت گیلاس هیچ بود ... هیچ !! دلش می خواست بزرگ شود ... بزرگ و بزرگتر ... تا یکروز در آن بالا ، تمام درختان گیلاس حسرت قد و قامت او را بخورند ، و تمام گیلاسها در تسلط او ، و برای او باشند ... هرروز یک گیلاس بچیند و بخورد و از آن بالا به همه ی درختان گیلاس پوزخند بزند .
سرش را بلند کرده و به آن بالاها نگاه می کرد ... شبنمی داغ و شفاف به روی گونه اش غلطید . اشک ، از چشمان بلبلی چکیده بود که از آن بالا ، خیره به او ، نشسته بر شاخه های درخت گیلاس ، نغمه ی عشق می سرود .
غمگین و خجالتزده سرش را پایین انداخت و شبنم اشگ را از گونه اش پاک کرد ، پشیمان از آرزو های پوچ و بی معنی اش ...
گرچه قد و قامت بوته ی گل سرخ ، هیچگاه بزرگی و ابهت درخت گیلاس را زیر پا نمی گذارد ، اما هیچ گیلاسی تا به حال ، با تمام سرخیش ، عاشقی دلسوخته ، به سان بلبل ، در بالا بلندای آسمان نداشته است ...
سلام ... من ... خب من واقعا معذرت می خوام ... این از ته دلمه . چاره ای نداشتم . اگه می تونستم حتما آپ می کردم . دیگه قول نمی دم که از این به بعد منظم آپ کنم ... چون می دونم که نمیشه ... فقط اینو قبلا هم گفتم باز هم می گم که دوره ی عادی آپ کردن من 5 شنبه های هر هفته ست . حالا اگه مشکلی پیش بیاد دیرتر آپ می کنم . حالا اگر که مشکلاتی که واسه من پیش میاد زیادن و من تقریبا همیشه دیر می کنم ، تقصیر من نیست به خدا ... یه هفته امتحان . یه هفته مریضی مامان ... یه هفته امتحان المپیاد ... خلاصه ...
امروز سر کلاس المپیاد شیمی خیلی بهمون خوش گذشت !!! یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین ... هفته ی پیش ما امتحان داشتیم ... امتحانی که آقای ولی الله زاده قول داده بود (!!) که حتما چند نفرو تو این امتحان میندازه . شب امتحان مامان بیمارستان بستری بود و نمی دونین من با چه روحیه ای درس خوندم !! به هر حال روحیه ی خرابی بود که باید باهاش کنار میومدم و 4 فصل مورتیمر + جزوه ی کلاسو می خوندم ... من فکر می کردم محلولهای مولاریته که جزو فصل چهاره میاد در حالیکه آقای ولی الله زاده اونا رو درس نداده بود و من که لجم در اومده بود ، با اون حال مزخرفم ، ساعت 11 شب تمام تلاشم رو می کردم که یه چیزی از محلولهای مولار بفهمم ... آخرش گریه م گرفت و کتابو بستم و رفتم که بخوابم ، در حالیکه می دونستم هنوز جزوه هام مونده ، و حتی می دونستم که باید اسم و فرمول حدود 20 25 تا آنیون چند اتمی اجق وجق رو حفظ کنم ، ولی با اینحال تحمل درس خوندن توی اون لحظه رو نداشتم و کیفمو حاضر کردم و رفتم خوابیدم ... صبح نشستم و چیزای باقیمانده رو در وقت کمی که مونده بود خوندم . سخت بود ... ولی مجبور بودم ...
امروز آقای ولی الله زاده جواب امتحانا رو داد ... می گفت 4 5 نفر خیلی بد دادن که اگه می خوان نیفتن باید یه روز دیگه بیان دوباره امتحان بدن . من مطمئن بودم که جزو همون 4 5 نفرم . واقعا شکی نداشتم در اینکه خیلی بد دادم ...
آقای ولی الله زاده شروع کرد به خوندن اسمها به ترتیب نمره ها ( از زیاد به کم ) 4امین نفرو خوند "خانوم هاشمی ... کیه ؟! بیا ... آفرین !! ....... غفاریان ؟" رنگم پرید ... از ذوق نمی دونستم چی کار کنم ... نه !! آقای ولی الله زاده ... شما دروغ می گین ؟!!!! من نفر پنجم کلاس ؟!!!! امکان نداره !! مگه میشه انقدر خوب شده باشم ... شما دارین اشتباه می کنین ... من از 50 ، 36 شدم ؟!!!! یعنی جزو نمره های عالی کلاس ؟! نه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یکی از بچه ها به نام "س" ( اسمشو نمیارم چون ... خب خیلی وقته که تصمیم گرفتم دیگه تا حد توانم غیبت نکنم ) از یه هفته قبل از امتحان مورتیمر میاورد و تو مدرسه می نشست به خوندن ... دفترشو میاورد و هزار جور تمرین حل می کرد ... من مطمئن بودم که اگه نفر اول نمیشه ، حداقل از من 10 12 نفر بالاتر میشه ... اما با کمال تعجب ... خب من پنجم شدم ولی اون ... نفر آخر شد ... یعنی کسی که خیلی شانس آورد پایین تر از این نشد چون می رفت جزو اون 5 6 نفری که افتادن و باید دوباره امتحان بدن !!
بگذریم ... آقا ما می ریم ... امیدواریم از داستان و... لذت برده باشین !!
شاد و موفق و پیروز ... در پناه حق !!
خداوندا ... قلم را با نام تو بر زمین می گذارم ... که کاری که با نام تو آغاز شد ، بی نام تو بی پایان خواهد بود ...