|
عاشقان را بر سر خود حکم نیست هر چه فرمان تو باشد آن کنند
|
با نام تو نوشتن را آغاز می کنم ، تا که جوهر عشق در رگهای قلمم جاری شود ...
بید مجنون روز به روز شاخه و برگهایش را خم و خم تر می کرد تا چشم آفتاب به گل نیفتد و گل آزرده و پژمرده نشود . و چشم تیز و داغ خورشید ، گلبرگهای لطیف و زیبایش را نسوزاند ...
گل هرروز بیشتر سرک می کشید تا ببیند پشت آن دنیای سبز که بید مجنون برایش ساخته بود چیست ؟!
بید هم خم تر و خم تر می شد و گل کنجکاو و کنجکاوتر ...
وقتیکه گل آفتابگردان پژمرده شد ، هیچ کس نفهمید که چرا کمر درخت بید شکست ...
همه دانند که عشق هیچگاه پایانی نخواهد داشت ... پس با نام تو ، عشق بی انتها ، قلم را بر زمین می گذارم ، که تا ابدیت باقی بمانم ...
خب ... سلام ... طبق معمول از کلاس المپیاد شیمی تازه اومدم و اینجا در حال حاضر سایت مدرسه ست و بنده در حال آپیدن وبلاگم هستم ...
امروز بدترین پنجشنبه ی عمرم بود !! آخه کی می تونه سوتی به گندگی سوتی من بده ؟!!!
خب راستش ... قرار بود واسه امروز تحقیق بنویسیم ... درباره ی سه تا موضوع : موجهای الکترومغناطیس ، تابع موج و چگالی احتمال ... خدا شاهده من دیروز خیلی تو اینترنت گشتم ... اما هیچ چیز به درد بخوری که خودمم یه چیزی ازش بفهمم پیدا نکردم ... !! پس تصمیم گرفتم که از برادرم کمک بگیرم . اونم کتاب فیزیک 1و2 پیش دانشگاهی شو بهم داد تا درباره ی موجهای الکترومغناطیس از روش بنویسم . نوشتم .... حالا دوتا موضوع دیگه مونده بود . شهاب هم رفت و یه کتاب آورد که زبان اصلی بود و من که انگلیسیم خوب نبود ... قرار شد خودش ترجمه کنه و چیزای مهمشو بده به من که پاکنویس کنم ... من خنگ رو بگو که حتی اسم کتاب رو هم از شهاب نپرسیدم ... تا امروز این سوتی بزرگ رو بدم !! راستش ... ولی الله زاده اومد و تحقیقا رو گرفت ... کلی غر به جون بچه ها زد که این تحقیقا چیه که نوشتین و من توقع نداشتم شماها برین یه سری مزخرفات و فرمولای پیچیده در بیارین بیارین بدین دست من و از این حرفا ... تا اینکه من تحقیقمو بهش دادم ... یه نگاه بهش کرد و گفت :" آهان !! مال غفاریان رو نگاه کنین !! خیلی خوبه !! من می خواستم شماها اینجوری بنویسین نه اینکه برین یه سری چرت و پرت رو از تو اینترنت پرینت بگیرین که خودتونم هیچی ازش نمی فهمین ... !! " بعدش یه قسمتایی از تحقیقو نگاه کرد و اسم یه کتاب رو آورد و گفت :" از رو این کتاب نوشتی ؟" من که خب ... نمی دونستم ... –" نمی دونم !! " صدبار به خودم لعنت فرستادم که چرا دیشت یه کوچولو به خودم زحمت ندادم اسم کتابو از شهاب بپرسم ؟!!! همه ی کلاس خندیدن و ولی الله زاده هم همینطور :" نمی دونی ؟! ای بابا ... تو رو خدا نگاه کن ما گیر چه کسایی افتادیم !! " از خجالت دلم می خواست آب شم برم زیر زمین ...
البته تا آخر کلاس تونستم یه جورایی ذهنشو از اتفاقی که افتاده بود منحرف کنم ... ولی خب ... مطمئنم که فهمیده که خودم تحقیق نکردم و کار شهابه ...
هرچند که من واقعا نمی دونم مگه اشکالی داره که آدم تو کاراش از یه نفر کمک بگیره؟ من که خداوکیلی خیلی تلاش کردم تا بتونم خودم تحقیق کنم ... ولی خب وقتی هیچی پیدا نشد مجبور شدم برم از شهاب کمک بگیرم !! پس اشکالی نداره دیگه !! داره ؟!
حالا بی خیال !! چیز زیاد مهمی نیست که !! هست ؟!
خب ... باید برم که به وبلاگ بقیه هم سر بزنم ... بعدشم درباره اثر میدان مغناطیسی بر روی تقسیم سلولی تحقیق کنم ... یه عالمه کار مونده دیگه خلاصه !! پس ...
مثل همیشه امیدوارم که از داستان امروز لذت برده باشید !!
شاد و موفق و پیروز ... در پناه حق ... !!
خب ... بالاخره بنده یه فلاژی آوردم و تونستم تو مدرسه هم براتون عکس از پوریا تو وبلاگ بذارم !! هرچند که می دونم تا حالا این عکسو تو هزار تا وبلاگ دیگه دیدین ... اما خب ... من بهتون می گم که قبل از اینکه این عکس توی هیچ وبلاگی گذاشته بشه من اسکنش کردم ... ولی خب وقت نکردم توی وبلاگ بذارم و حالا مجبورم در حالی بذارم که شماها توی صدها وبلاگ دیگه دیدینش !!
اشکالی نداره ... اگه لذت نبردین می تونین تا دفعه ی بعد صبر کنین ... ( البته اگه دفعه ی بعد از عکس خبری باشه !! )